در سطر سطر این سکوت،  فردایی نمی بینم
تنهایم و در این تنهایی،  صدایی نمی بینم
ترانه ای که می رسد به گوش،  ترانه ی جدایی هاست
در خواب بجز کابوس،  رویایی نمی بینم
اشکی بودم، فتاده ز چشم کهکشانی
درین کره خاکی، برای این دل تنها، آشنایی نمی بینم
آسمان، ای گستره ابرهای تیره و غمگین
ببار ، که در کویر این جان خسته،  دمایی نمی بینم

فریدون وحیدی