بپرسید

بپرسید ز نیمه ی گم شده ی من،  که  کجاست

کی زپیش من رفته است، چه وقت اینجاست؟

نه رخ اش دیده ام نه صدایش شنیده ام

گویی با همه دوری اش، هنوز با من آشناست

فریدون

 

کیستی

لحظه ای بودی و  بسیار لحظه هایی نیستی

کاش می دانستم در دنج تنهایی ها کیستی

نه رخ ات دیده ام ، نه صدایت شنیده ام

تو بگو  زدیار دشمنی یا که ز دیار دوستی

فریدون

 

نامش چیست؟

کسی را می شناسم، که لحظه ای، برایم چیزی نوشت

در کشت زار تنهایی ام، بذر امیدی کشت

نه رخ اش دیده ام و نه صدایش شنیده ام

ندانم در تصویر هستی ام چه دیده است، زیبایی یا زشت

 

کسی را می شناسم که نمی دانم کیست

 کویر است یا ز جنس احساس و نامش چیست

نه رخ اش دیده ام ، نه صدایش شنیده ام

همسفر من اینجا ، دردا که تنهایی و غریبی ست

 

کسی را می شناسم کز من پنهان است

نمیدانم در دلش چه اسراری نهان است

نه رخ اش دیده ام ، نه صدایش شنیده ام

اما دلم می گوید او گل سر سبد جهان است

 

کسی را می شناسم که نمی دانم وز چه با او سخن گویم

یا که در ره آشنایی، ز کدام ره، آدرس اش را جویم

لیک نه رخ اش دیده ام ، نه صدایش شنیده ام

باشد خدا را که گل آرزویم، او را آرد به سر کویم

فریدون