امروز در قطار سرگرم خواندن کتابی بودم که دوست مهربانی آنرا در یکی از سفرهایش به من هدیه کرده بود. با خواندن این کتاب آنچنان غرق دنیای درون کتاب شده بودم که دنیای اطراف ام را از یاد برده بودم

 وقتی از قطار پیاده شدم  بی توجه  به همه چیز به خواندن ادامه دادم. از پله ها که میرفتم بالا به یکباره یادم افتاد کیف ام را در قطار جا گذاشته ام. دوان دوان  برگشتم که بروم کیف ام را بردارم . اما قطار رفته بود. به دفتر  کنترل قطار ها مراجعه کردم و موضوع را با مسئول  مربوطه در میان گذاشتم. او فورن با راننده قطار در مقصد تماس گرفت.  واگن های قطار را بازرسی کردند . اما از کیف من با مشخصاتی داده بودم اثر ی نیافتند.  

   .گم شدن کیف برایم چندان مهم نبود ولی محتوای آن لوحه ی فیلمی بود که از کتابخانه دانشگاه به امانت گرفته بودم . از دست دادن این امانت که قول داده بود یک شبه ببینم و برگردانم برایم  گران آمد

 خانمی را که استاد تدریس نویسندگی است در اتوبوس دانشگاه دیدم . رفتم کنارش نشستم و پس از احوال پرسی  و جریان جا گذاشتن امانتی در قطار، در باره داستان نویسی با او سر صحبت را باز کردم . او پس از ادای دوسه کلمه ای در باره انواع ژانر های داستان گفت ببخشید  من آسم دارم و نمی توانم زیاد حرف بزنم .  منهم سکوت کردم . و پشیمان شدم از این که  آمده بودم کنارش نشسته بودم . او سپس از کیف اش بسته ی قرصی را در آورد و یکی را به دهان انداخت و قورت داد.  بعد از افشانک اکسژن  استفاده کرد. در مسیر راه هردو سکوت کرده بودیم.  من از بدو ورود می توانستم در صندلی دیگری بنشینم و به مطالعه ام ادامه بدهم . اما برای اینکه  از نظر معاشرت حمل بر بی ادبی و بی توجهی نشود رفته بودم کنارش نشسته بودم و سعی کرده بودم  فاصله  را ه را با صحبتی در باره موضوع مورد علاقه اش پر کنم.

 چند  لحظه ای که کنارش نشسته بودم زمان بسیار به کندی  می گذشت. منتظر بودم هرچه زودتر به مقصد برسم و پیاده شوم.

 در انتهای خط  با لبخندی بر لب گفت امیدوارم در دیدار های بعد که حالم بهتر شده باشد، بیشتر در باره ژانرها با هم گفتگویی داشته باشیم. از هم خدا حافظی کردیم و هریک به راه خود ادامه دادیم.

 درمحل کار با دانشجویی  حرف مان شد. او می گفت طبق مقررات دانشگاه حق دارد کتابی را که رزرو کرده است پیش از پایان مو عد لازم در محل رزرو کتاب ها نگهداری کند ولی من می گفتم اما منصفانه نیست که شما از حق خود استفاده کنید و دانشجویان دیگر را ازمانت گرفتن این کتاب محروم کنید. او گفت من به انصاف فکر نمی کنم . من به مقررات فکر می کنم. گفتم گاهی تعبیر ی از  قانون و یا ضعف قانون می تواند حاصل اش بی عدالتی باشد . او در پاسخ گفت  اگر در قانون ضعفی وجود دارد باید قانون عوض شود اما تا زمانی که قانون و مقررات این حق را به من می دهد من از حق خود استفاده می کنم..

گرچه حرف او طبق مقررات درست بود اما عادلانه نبود و من برخلاف میل خود مجبور شدم مقررات را رعایت کنم و کتاب را تا هفت روز دیگر در قفسه کتاب های رزرو شده برای او نگهدارم و دانشجویان دیگر منتظر بمانند تا او کتاب را امانت بگیرد و تا وقت تعین شده برگرداند

به نظر میرسد که بسیاری از قوانین به اقلیتی امکان می دهند که پا روی حق دیگران بگذارند .شرکت ها قانونن حق دارند قیمت هایشان را هروقت که بخواهند بالا ببرند . اما  بالا رفتن قیمت ها برای آنها که درآمد کافی ندارند عادلانه نیست.

 به اداره مالیات زنگ زدم و گفتم که یک ماه پیش نامه ای مبنی بر اینکه بیش از حد مالیات از حقوق من کسر می شود نوشتم ولی هنوز جوابی از دریافت نکرده ام. در  پاسخی که کارمند اداره مالیات داد حدس زدم که باید تازه کار باشد و بی اطلاع از قوانین مالیاتی. با ناراحتی خدا حافظی کردم و تلفن را گذاشتم.

 یکی از همکاران که گویا مشکلی خانوادگی داشت بی آنکه توضیحی بدهد  همه کارها را سر من ریخت و به دفتر کارش رفت. 

 در این لحظه ها یی که پیشخوان شلوغ بود و افکار من مغشوش در درون خود توفانی حس می کردم که مشکل بود در آن محل بایستم. گرچه این مشکلات هریک به تنهایی چیز ساده ای بودند اما اینک درون مرا به چالش کشیده بودند.

 وقتی دریا نا آرام است تنش خود را به ساحل می گوید. اما من نا آرامی درون خود را با که بگویم؟

فریدون