دوست عزیزی از قول اوژن بونسکو می نویسد: « بشر به هر تلاشی دست می‌زند تا برای هستی خود دلیل و معنایی بیابد، اما این تلاش محکوم به شکست است و هرگز به جایی نمی‌رسد، زیرا در اصل،  اساسا هیچ معنایی وجود ندارد. هر معنایی برای زندگی در ژرفنای گنگی مرگ رنگ می‌بازد »

اما من در باره هستی چگونه می اندیشم؟

 شاخه ی گلی را برای تکثیر از محل کارم کنده بودم و به خانه بردم . آنرا درگلدانی که کمی آب ریخته بودم گذاشتم و بعد آنرا گذاشتم توی ایوان تا بعدن که ریشه کرد برایش خاک فراهم کنم. چند روزی که گذشت اصلن یادم رفت که آن شاخه گل را در ایوان  گذاشته ام. یکی دو  ماه بعد که رفته بودم ایوان را جارو کنم آن شاخه گل را دیدم ریشه دوانده و با آنکه من از یادش برده بودم  او با آب باران به حیات خود ادامه داده بود. در اعجاب شدم که  در آن شرایط دشوار این گیاه  چگونه توانسته هنوز به حیات خود ادامه  بدهد

به نظر من تلاش برای زنده ماندن معنی زندگی است . ما هر روز و هر لحظه شاهد  این تلاش  در اطراف خود هستیم. از کوچکترین ذرات میکروسکپی گرفته تا بزرگترین موجودات همه در تلاش اند تا زنده بمانند و زندگی کنند. و در حد توان خود آسایش و آرامش و سرپناهی برای خود بسازند. انسان چه بخواهد و چه نخواهد بخشی از این جهان پهناور است . انسان در گردونه هستی در گردش است. چه در حین حیات و چه در بعد از حیات.  انسان و موجوداتی که میمیرند بعد از مرگ جسم شان متلاشی میشود و بصورت گاز ها ، آب و  عناصر تشکیل دهنده جسم در همین گردونه هستی به تلاشی دیگر برای حیاب نوین خود دست می زند و این است معنی زندگی
انسان در این معنی هستی خود میتواند بعد دیگری به این هستی برای خود بیافریند و آن اینکه دیگران را دوست بدارد و بخواهد که دیگران  دوستش بدارند.  اوژن یونسکو هم بعدی ار اندیشیدن را با آثار ش به زندگی افزود.

فریدون