جای پای انسان را  می زدایند از روی ماسه ها،  امواج سرکش
می کشند وجود (حضور) انسان را به چالش
بی حرکت، به  ایده آل هایم می اندیشم
به تداوم زندگی،  همانند فوج مرغان دریایی
که گاه به آرامی بسوی زمین پر می کشند
و گاه سوی آسمان خاکستری رنگ، بال می گشایند به اوج
یکی جسورانه  می آید نزدیک  من
با پیچ و تاب پرواز حلزونی
فرود می آید در دست رس و خیره می شود به من       
در چشمانش امید و اشک های دریا نوردان
پر می گیرد به اوج به نیرومندی عقاب
با وزش هر نسیم ملایم
در آن محدوده،  تنها ساحل سترون به جا می ماند
فراتر از آن همه فرصت های بی پایان دریا

م. دایدالوس

 

 

ُSeagulls

Rebel waves erase the footprints on the sand,
challenging all human presence.
Motionless, I scrutinize my utopias,
Lingering over life as flocks of seagulls,
occasionally gliding smoothly near the ground,
occasionally ascending in a grey tinted sky.
One, bolder, comes close to me
flying in an ever converging spiral;
it lands within reach and stares at me.
In its eyes the hope and tears of the seafarers.
Flaps the wings with the power of the eagles,
And with a light breeze it takes off,
all around just a sterile beach remains.
Beyond it, an endless sea of opportunity ies.
 
  M. Daedalus