به ماریا زنگ زدم که، نظرش رادر باره میتینگ هفته گذشته بپرسم. از آنسوی خط  صدایی با تعجب پرسید « ماریا؟»

- بله ماریا.

- آه ماریا...او چند سال پیش با یکی از دوستان صمیمی ام رو هم ریخت و منو ترک کرد و از این جا رفت. اما هنوز دوستش دارم و فکر می کنم یه روزی بر می گرده

- ببخشید مثل اینکه شماره رو اشتباه گرفتم.

- خوب شد که شماره رو اشتباه گرفتید وگر نه کسی به من زنگ نمی زنه. فقط وقتی خط روی خط می افته و یا کسی شماره ای رو اشتباه می گیره من شانس دارم با کسی حرف بزنم.

دلم  برایش سوخت و فکر کردم گاه گاهی باو تلفنی بزنم و از احوالش جویا شوم و یا حتی اگر مایل باشد او  را به تظاهرا ت طرفداران صلح ببرم. لذا گفتم:

- اگه شماره تلفن تون رو بدین گاه گاهی بهتون زنگ می زنم و اگه  مایل باشین می تونین به سازمان  طرفداران صلح جهانی بپیوندین و در جلساتش شرکت کنین مطمئن باشین دوستان خوبی پیدا خواهید کرد.

- وقتی فهمیدم  ماریا با بهترین دوستم رو هم ریخته در اثر  شوک روحی فلج شدم و از  اون موقع تا حالا خونه نشین شده ام. خیلی سعی کرده ام با تلقین به نفس خودم رو درمون کنم اما تا هنوز موفق نشده ام. دکتر ها هم کاری از دستشون ساخته نیس. دنیا برای من مث کویری خشک و تنهاست. تنهایی بد دردیه.

مانده بودم چه بگویم. چند لحظه ای به سکوت گذشت. ماریایی که من می شناختم ماریایی بود که نابینا به دنیا آمده بود. با وجود نابینایی مطالعات وسیعی داشت و از هر بینایی ذهن اش فعال تر و بینا تر بود. او یکی از فعالین گرو ه صلح بود. در یک آن از نظرم گذشت که او را با ماریا آشنا کنم.

- آیا مایلید شما رو با ماریا آشنا کنم؟

- آه... آیا ممکه  این ماریا همون  ماریای من باشه؟

- می تونم بپرسم  ماریای شما چه شکلی بود؟ مثلن چشمانش...

- ماریای من چشماش حالتی خاص داشت نگاهش آدمو دیونه می کرد. اندامی ظریف و

- خب تصور می کنم ماریایی که من می شناسم با ماریای شما یکی نیست . آیا حاضرید شمارو به او معرفی کنم؟ راستی اسم شما چیه؟

- اسم من...

تلفن قطع شد. دوباره شماره ماریا را گرفتم. بعد از چند زنگ خط رفت روی ماشین پاسخگو. صدای ماریا بود. پیام گذاشته بود که برای سخنرانی رفته است . شب بر میگردد.

گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم. توی فکر بودم چگونه با آن ناشناس تماس بگیرم. به شرکت تلفن زنگ زدم و شماره تلفنی را که چند دقیقه پیش با آن مکالمه تلفنی داشتم را خواستم. مامور تلفن نام طرف مکالمه را پرسید ولی من نامش را نمی دانستم. تلفن را قطع کرد. شاید تصور کرده بود که یکی از مزاحمین تلفنی هستم. دوباره با شرکت تلفن تماس گرفتم. برای کسی که گوشی را بر داشت ماجرا را از اول تا آخر تعریف کردم. او هم گوش کرد و دست آخر گفت داستان تان قشنگ است آنرا برای یک نشریه بفرستید. ناراحت شدم و گفتم داستان نیست واقعیت دارد. شما خط مرا با خظی که چند لحظه پیش مکالمه داشتم بررسی کنید. خواهش می کنم شماره این شخص را به من بدهید.

- او اگه بخواد خودش می تونه با شما تماس بگیره . خواهش می کنم مزاحم مردم نشید.

فریدون