آدمی در طول زندگی اش بار ها از احساس تنهایی نالیده است. تنهایی بشکل  دور ی از یار ، فرزند و یا کس و اغیار و یا احساس تنهایی بصورت غریبی و بی کسی. همانطور که به  درستی ذکر شده است انسان موجودی اجتماعی است و نیاز به تبادل فکری و همنشینی دارد. هر چه نیاز  اجتماعی بودن در انسان قوی تر باشد در تنهایی بیشتر احساس تنهایی می کند. راستی در قصه آدم و حوا  وقتی از بهشت رانده شدند در آنشب در آن مکان غریب تنها چه احساسی داشتند؟ آیا بین تنهایی آنها و احساس تنهایی بشر امروز  میتواند رابطه ی وجود داشته باشد؟ بعضی ها معتقد اند که قصه آدم و حوا واقعیت ندارد . گیرم که این قصه تخیلی باشد باز پشت این قصه گویای دنیایی از تنهایی و بی خانمانی و سرگردانی در آنشب رانده شدن از بهشت است. اشعار شاعران بیانگر این احساس تنهایی است که هرکس به نوعی در زندگی آنرا حس می کند و رنج می برد.

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
حافظ

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی
عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
.......
مرو مرو چه سبب زود زود می‌بروی
 بگو بگو که چرا دیر دیر می‌آیی
مولانا

دلم دربند تنهایی بفرسود
 چو بلبل در قفس روز بهاران
هلاک ما چنان مهمل گرفتند
که قتل مور در پای سواران
سعدی

چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ
فراموشم نه‌ای وقتی که دیگر وقت یاد آیی
شبی خوش هر که می‌خواهد که با جانان به روز آرد
بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی
سعدی

ساکن گوشهٔ جهان ز جهان
همچو من نیست هیچ تنهایی
ای عجب گرچه مانده‌ام تنها
مانده‌ام در میان غوغایی
عطار

چو هیچ آزادهٔ داننده دل نیست
چه سود ار جان پر از گفتار دارم
درین تنهایی و سرگشتگی من
نه یک همدم نه یک دلدار دارم
عطار
    
عشق و درویشی و تنهایی و درد
با دل مجروح من کرد آنچه کرد
اوحدی


 دلتنگی به جانم با که گویم؟
ز غصه ناتوانم، با که گویم؟
ز تنهایی ملولم، چند نالم؟
ز بی‌یاری به جانم، با که گویم؟
به عالم در، ندارم غمگساری
نمی‌دارم، ندانم با که گویم؟
عراقی

گرچه مرا پشت چو سنگ است سخت
دارم ازین بار، دلی لخت لخت
نی به شما قوت همپایی‌ام
نی ز شما طاقت تنهایی‌ام»
جامی

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید
شیخ بهایی

نقد دنیا به بهای لب ساقی دادیم
تا کجا صرف شود مایهٔ عقبایی ما
شب ما تا به قیامت نشود روز، که هست
پردهٔ روز قیامت شب تنهایی ما
فروغی بسطامی

از آن مهتاب جان افروز کانشب بود مهمانم
جهان تیره ست بر من چون شب مهتاب می آید
من اینجا زار می‌سوزم به تاریکی و تنهایی
وای همسایهٔ غافل ترا چون خواب می آید ؟
گریبانم مگیر ای محتسب چون می پرستم من
کزین دامان تو بوی شراب ناب می آید
امیر خسرو دهلوی

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
وای بر من تن تنها و غم دنیایی
تیرباران فلک فرصت آنم ندهد
که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
شهریار

 من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
سهراب سپهری