گرچه لنارت رئیس پلیس به یولیا   قول داده بود، که  بعد از ختم جلسه، باو  زنگ بزند و بیاید  با او به آن کلبه متروکه  روستایی خانم  ورا کانت بروند و از نزدیک دنبال سرنخی از ینس( پسر بچه یولیا) و یا  نیل کانت (قاتل) به دست بیاورند. از یولیا خواسته بود به تنهایی آنجا نرود

لنارت تلفن نزد. یولیا در آن خانه کلبه پدری  ساعت ها به انتظار او نشست. ساعت هشت ونیم شب شد. بعد ساعت نه شد اما او اصلن زنگ نزد

در این مدت انتظار، یولیا بطر شراب قرمز را تا ته تمام کرده بود و حالا مصمم شده بود که خودش  به کلبه خانم  وراکانت برود و دیگر برایش مهم نبود که  لنارت بیاید یا نیاید.

یولیا اول فکر کر به یرلف (پدرش) زنگ بزند و اورا از تصمیمی که گرفته مطلع کند. اما بلافاصله از این تصمیم منصرف شد. در آن لحظه های انتظار  برای گذشتن وقت دیگر هیج کاری از قبیل  جمع و جور کردن اسباب منزل و چمدان بستن  و غیره باقی نمانده بود که با آن خود را سرگرم کند. هم بیقرار شده بود و هم کنجکاو.

تاریکی و سکوت، دیوار های کلبه را در خود گرفته بود. سر انجام یولیا  ساعت یک ربع به ده بلند شد. بخاطر مصرف شراب کمی سرش گیج می رفت ، اما بیشتر مصمم بود تا مست.

 زیر کت اش دو ژاکت روی هم پوشید و یک جفت جوراب ضخیم به پا کرد. یک کلاه پشمی قهوه ای کهنه که توی کشو اشکاف دم در بود برداشت سرش گذاشت  و مو هایش را زیر آن جمع کرد و خودش را توی آینه راهرو بر اندازی کرد. از وقتی که با لنارت درد دل کرده بود، شیارهایی که از نگرانی روی پیشانی اش افتاده بود، کمتر شده بود. و یا شاید هم  تاثیر شراب قرمز بود.

تلفن همراه اش را در جیب گذاشت. چراغ نفتی قدیمی را برداشت، به دست چپ گرفت و چراغ برق کلبه را خاموش کرد و آماده شد.

نگاهی سریع به اطراف انداخت.

شب سرد شده بود. نسیم خفیفی توی درخت ها می وزید. یولیا  آمد بیرون، توی  جاده روستایی. تاریکی او را در خود گرفت. اما او سو سوی کمرنگ روشنایی را از آن دور، دور  ها می دید.  چند قدمی که پیش رفت برای گوش دادن به صداها در میان سایه ها ایستاد. به خش خش برگها یا غژ غژ شاخه ها... اما سکوت محض بو د. هیج جنبنده ای نبود.

دهکده استنویک خالی از سکنه بود. همین طور که به طرف کلبه ورا کانت پیش می رفت  صدای خفیف خرد شدن سنگ ریزه  زیر پایش به گوش می رسید.

به آنجا که رسید دوباره ایستاد. زیر نور مهتاب در آهنی باغ رنگ  پریده و سفید بود و  مثل همیشه بسته . ژولیا دست برد، سردی گیره آهنی  را حس کرد. ز ِبر و زنگ زده بود و باز نمی شد. آنرا فشار داد ، صدایی کرد، اما باز نشد. شاید لولا یش زنگ زده.

 سر آخر  چراغ نفتی را زمین گذاشت . نزدیک در ایستاد و با دو دست آنرا بالا کشید و  بطرف داخل  فشار داد چند سانتی باز شد و دوباره گیر کرد.  به هر حال حالا می توانست با همیقدر که باز شده بود به داخل برود.  مستی شراب  باعث  می شد تا حدودی کمتر از تاریکی هراس داشته باشد.

باغ با درختان بلند احاطه شده بود. و پر از سایه (شبَه)  بود. ژولیا برای لحظه ای بی حرکت ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کند.  در این تاریکی کم کم متوجه مسیر مارپیچی که با تخته سنگ های آهکی فرش شده بود، شد که از میان باغ پیش میرفت و مانند دعوت ناخوانده ای بود. سرپوش مدور  چاه آب کنار  مسیر را برگ ، کپک های تیره و علف های هرزه پوشانده بود. دور تر از چاه یک آلونک چوبی بود که طاق آن رو به فرو ریزش بود. درست مانند خیمه ای که ناجور بر افراشته شده باشد.

یولیا با احتیاط  بطرف باغ در آن تاریکی گامی برداشت. و گامی دیگر. گوش فرا داد. و گام سوم. با هر قدم،  پیش رفتن، مشکل تر می شد. تلفن همراهش ، ناگهان شروع کرد زنگ بزند. زنگ تلفن باعث شد قلب اش تاپ تاپ بزند. به سرعت تلفن را از جیب کت اش بیرون کشید. و دکمه اش را فشار داد.  مبادا که کسی و یا چیزی را در تاریکی مضطرب کند.

الو؟

الو ... یولیا؟

صدای آرام لنارت رئیس پلیس،  از آنطرف خط بود.

یولیا در حالیکه سعی داشت صدایش عادی جلوه کند پرسید «کجایی؟»

لنارت گفت هنور توی جلسه (میتینگ) هستم و  جلسه تموم نشده و هنوز ادامه داره.  داشتم فکر می کردم بعد از جلسه مستقیمن برم خونه.

یولیا در حالیکه توی مسیر باغ دو قدم دیگربه پیش برداشت گفت«باشه ... اشکالی نداره ...»  . او حالا می توانست گوشه ای از کلبه ورا کانت را ببیند

لنارت گفت « فردا مراسم ختمه. قبل از این مراسم کارای زیادی دارم که باید انجام بدهم. لذا فکر نمی کنم بتونم امشب به دهکده استنویک بیام...»

یولیا فورن گفت « می فهمم...وقت دیگه ای اونو انجام بدیم...»

لنارت پرسید« بیرون از منزلی؟..» در صدایش اثری از سوء ظن نبود

اما یولیا در حالیکه در حالت وخیمی به سر می برد ،  سعی داشت صدایش عادی باشد گفت « آمدم بیرون برای کمی قدم زدن...»

- آه، خوبه...آیا فردا میتونم ببینمت؟ کلیسا میای؟

- آره میام،

- خب ...پس شب به خیر

- شب بخیر. .. خوابای خوبی ببینی

صدای لنارت با فشار یک دکمه محو شد.یولیا بار دیگر تنها شد. اما این بار حالش بهتر بود. ...

 

ادامه دارد...

 

از کتاب   Echoes From The Dead