صبح شده بود. دیگر خوابم نمی برد. بلند شدم یک لیوان چای برای خودم ریختم و رفتم نشسم پای کامپیوتر. اول رفتم سراغ پرستو ببینم سعید عزیز چی برایم نوشته. وقتی جوابها را خواندم به نظرم رسید  اگر به سئوالات، با در نظر گرفتن متن داستان جواب می دادی  نتیجه مطلوب تر می بود. شروع کردم مطلبی در باره جوابها بنویسم اما دیدم  توضیحات ام دارد   طولانی می شود. لذا آنچه را که نوشته بودم حذف کردم و گفتم آنرا موکول کنم به چت آنلاین چون راحت تر می شود موضوع رو بررسی کرد.

بعد رفتم سراغ بلاگ پرواز با پروانه و از آنجا  به ستون نظریات این بلاگ . مطالب را خواندم  گرچه علاقمند شده بودم مطالبی در باره فمینیست که موضوع اخیر این بلاگ است بنویسم. اما یک ندای درونی گفت فعلن از نوشتن دست نگه دار تا دیگر خوانندگان این بلاگ نظرشان را بنویسند و بعد اگر لازم دیدی تو هم نظر نهایی ات را بنویس. با خواندن پیام روشنک ها به سراغ بلاگ ایشان رفتم. بعد از خواندن مطلب جالب روشنک، به بلاگ اثر  لینکی که به آن  اشاره شده بود رفتم. مطلب چون طولانی بود واگذار کردم به وقت دیگری. در پاسخی که سردبیر بلاگ پرواز با پروانه نوشته بود، نامی از دکتر مریمان جسینی برده بود. که بلاگ اش را از طریق گوگل پیدا کردم. مطالب اش قابل بحث و گفتگو ست و انتقاد هایی هم بر آن دارم . از طریق لینک های این بلاگ به بلاگ دکتر پروین سلاجقه رفتم.

تحت تاثیر شعر ی در این بلاگ نوشتم:

درین ساحل ِ تنها
که من باشم

و موج ِ عاشقی
که تو باشی

گر بیایی و مرا به دریا ببری
منهم می توانم قایق بودن را
پارو بزنم
با عشق

****

باز یرگشتم به ستون لینک های دکتر مریم حسینی و از آنجا به بلاگ کاروند پارسی  و سپس به بلاگ نوشتار ها رفتم  شعری که در این بلاگ بود الهامی شد برای مطلب زیر:

طلوع تو، چون خورشید، گرم و مهربانست
گر ز پنجره، نتوانی آمد
ز در بیا
تو منویات قلبی مرا نمیدانی
گر بی خبر رفتی
بار دیگر بیا

*****

از بلاگ ایشان سر از بلاگ جالب رنگ از رخ تمام قلم ها پریده است در آوردم . نگاه می کنم می بینم  ساعت یک و نیم بعد از ظهر است . باید بروم دنبال کار و زندگیم.

و در پایان می نویسم:

به من تلفن نزن
ئی میل نفرست
نامه پرانی مکن
خودت بیا که ز هر کلام گویا تری
آغوش بگشا که زهرچه هست زیبا تری

*****

روز و روزگارتان خوش

لبخندقلب

فریدون