این شهرساحلی، پر هیاهو و تیره و تار است ، و بوی زننده ی گل و لای و ادرار سگ می دهد. نیلز کانت در ایوانِ میخانه ی بندر، پشت به این شهر، رو به دریای کاراییب، خارج از محدوده ساحل ریکا، سر میز همیشگی، با یک بطر شراب نشسته است . گرچه بوی جلبک های گندیده دریایی، بهتر از بوی تعفن کوچه های تنگ و تاریک شهر نیست، ولی حد اقل دریا راه مفری از این شهر لعنتی است. 

او در خلال روز اغلب در اسکله می ایستد و به تشعشع خورشید روی سطح دریا خیره می شود. 

راهی بسوی وطن(سوئد). دریا راهیست بسوی سوئد. وقتی امکان مالی جور شود، همه آرزوی نیلز بازگشت به وطن است. 

بسلامتی این آرزو 

او لیوان شراب گرم ِ قرمز را بر میدارد و سر می کشد، تا مشکلات عدیده ی اقدام به این سفر را از یاد ببرد. زیرا حقیقت اینست که دیگر پول چندانی در بساط نیست. پس اندازش تقربن به ته کشیده است. او هفته ای دو روز، با بار کردن جعبه های موز و بشکه های روغن، در کشتی های حمل و نقل، در بندر، دستمزدی عایدش می شود ،که به سختی کفاف اجاره و خرج غذایش را می دهد. در واقع او باید بیشتر کار کند اما جسمن کشش آنرا ندارد. 

شب ها زمزمه می کند «استو اینفرنو» من حالم خوش نیست. 

بیشتر اوقات دچار سردرد، و دل درد است و دستهایش به رعشه افتاده است. 

چقدر مشروب، بسلامتی زادگاهش سوئد،( اولند- استنویک) و مادرش ورا، در ایوان میکده ساحلی گرانده نوشیده است؟ غیر ممکن است بشود تعداد گیلاس هایی که بسلامتی وطن نوشیده ، و بطری هایی که خالی کرده است را بشمار آورد. در میخانه امشب هم، مثل هر شب دیگریست ، با این تفاوت که نیلز سی امین سالگرد تولدش را جشن می گیرد. اما پشیزی در بساط نییست که با آن جشن بگیرد. و وقوف او به این مطلب، دلش را تلمبار غم می کند. 

در تاریکی نجوا کنان می گوید: « کوئیرو ریگرسار ا کازا» من میخواهم به وطنم برگردم 

او به تدریج یاد گرفته اسپانیایی صحبت کند و تا اندازه ای هم زبان انگلیسی فرا گرفته است، اما در ژرفنای وجودش زبان سوئدی هنوز در اوج هستی است. 

او اینک، بیش از ده سال است که در حال گریز و خفا زیسته است. یعنی درست فصل تابستانِ بعد از جنگ جهانی دوم بود که مخفیانه در بندر گوتنبرگ ، سوار کشتی حمل و نقل سیلیسته هورایزون شد. 

در آن کشتی خوابگاهی که باندازه یک تابوت بود به او داده شده بود، تابوتی که از آهن ساخته شده بود. 

او از آن موقع تا به حال، با کشتی های حمل و نقل ِ زوار در رفتهِ بسیاری، سواحل جنوب آمریکا را در نوردیده است، اما کشتی ِ سِیلیسته یکی از بدترین کشتی ها بود. روی این کشتی یک جای خشک و بدون نم وجود نداشت. آب دریا به همه جایِ آن نشد کرده بود. هر چیزی که در آن، اگر مرطوب و کپک زده نبود، یا شکسته بود، و یا از زنگ زده گی تکه تکه شده بود. همه جا ی آن، آب چکه می کرد. نور به قسمت حمل بار و خوابگاه اش نمی رسید. 

موتور مرتب شب و روز روشن بود و ناله می کرد. نیلز به خاطر حال تهوع در سفر دریایی نیمه جان روی بستر خوابگاه تنگ و تاریک اش افتاده بود. رئیس پلیس منطقه بی آنکه حرفی بزند کنار او می ایستاد و خون سیاه از سینه اش فوران می زد. وقتی این اتفاق رخ می داد نیلز چشمانش را می بست و آرزو می کرد کاش کشتی با یک مین دریایی برخورد کند. با آنکه جنگ به پایان رسیده بود، اما هنوز دریا پر از مین های دریایی بود. پتری کاپیتان حرامزاده بارها به نیلز یاد آوری شده بود، اگر کشتی سلیسته با مین برخورد کند، نیلز توی صفِ قایق ِ نجات آخرین نفر خوهد گرفت. 

دو هفته ای که کشتی سلیسته در انگلیس بار گیری می کرد او مجبور شد شب و روز در کابین تنگ و تاریک اش بسر برد تا اینکه کشتی ، پس از بارگیری ، بسوی آبهای اتلانتیک براه افتاد و در خلال این مدت، تنهایی داشت اورا دیوانه می کرد. 

در سواحل ِ برزیل، پرنده ِ آلباتراسی را دیده بود. پرنده ی عظیم الجثه ای که با بالهای گسترده اش، برفراز موج ها، سبکبال و رها در پرواز بود. نیلز این را به فال نیک گرفت و بر آن شد که مدتی در برزیل بماند. او کشتی سیلیسته هورایزون و کاپیتان دیوانه اش را ترک کرد. بدون اینکه احساس ذره ای پشیمانی کند. 

ولی در بندر سانتوز، برای اولین بار، ولگردانی را دیده بود، که باعث هراس او شده بود. موجودات بدبختی که تلو تلو خوران آمده بودند کنار اسکله، حتی قبل از اینکه کشتی سیلیسته هورایزون در اسکله پهلو بگیرد. با آن نگاه های بی رمق و لباس های پاره پوره شان. 

در عرشه کشتی یک سوئدی که کنار نیلز ایستاده بود با لحنی تحقیر آمیز گفت خانه بدوشان ولگرد، و به عنوان نصیحت اضافه کرد« تکه ای ذغال سنگ به طرف شون پرت کن اگر خواستند نزدیک بشن» 

ولگردان خانه بدوش، فراموش شدگان بودند. مست هایی که نه خانه ای در خشکی داشتند، نه در دریا. دریا نوردانی که بیش از حد مست شده بودند و از کشتی جا مانده بودند. 

نیلز ولگردِ خانه بدوش نبود،او می توانست هرشب را در هتلی به سر آرد و برای چند ماهی در سانتوز بماند. او در میکده ها شراب می نوشید و این چیزی نبود که ولگرد ها ی مفلس بتوانند انجام بدهند. او بیرون از شهر در سواحل سفید پرسه می زد، کمی زبان اسپانیایی و پرتغالی یاد گرفته بود ولی با کسی اگر ضرورتی نداشت حرفی نمی زد. او مدام، فکر و ذکرش، زادگاهش اولند بود. هرماه برای مادرش کارت پستالی بدون نام می فرستاد که مادرش بداند او زنده است. 

با کشتی اسپانیایی، به "ریو" سفر می کرد. در آنجا مردم بیشتری بودند. مردمی فقیر تر، مردمی ثروتمند تر، سوسک های چاق تر، و در بندر و سواحل، خانه بدوشان بیشتر. همه چیز تکراری بود. بی هدف پرسه زدن، شراب نوشیدن، و اشتیاق برای وطن، و سر انجام با یک کشتی جدید از همه اینها دور شدن. او با کار نظافت و شستشو در کشتی نمی گذاشت پولش ته بکشد. 

نیلز به بنادر مختلفی سر زد .از بنادر بوئناونتورا، پلاتا، ولپارائیسو، شانرال، پاناما، سنت مارتین در کارائیب که پر از فرانسوی و هلندی بود، هاوانا در کوبا که پر از آمریکایی بود. و هیچ کدامشان یک ذره هم بهتر از آنچه پشت سر گذاشته بود، نبود. همه شان سر و ته یک کرباس بودند. 

او به محض اینکه به خشکی می رسید یک کارت پستال برای مادرش می فرستاد. نه اسمی، نه پیامی. با این ترتیب، مادرش می فهمید که نیلز زنده است و باو فکر می کند. خودش را از هر مخاطره ای دور نگه می داشت و پولش را برای زنان هدر نمی داد، و تا جاییکه امکان داشت از هر بگو و مگویی خود داری می کرد. 

او میخواست به ایالات متحده آمریکا برود. خوابگاهی در یک کشتی فرانسوی گرفت و از طریق خلیج به هوای مرطوب لوئیزیانا رسید. نور مشروف فروشی ها گرم و طلایی بود. اما بدون پاسپورت سوئدی به او اجازه ورود به آمریکا نمی دادند. راه دیگری هم برای ورود وجود نداشت. این دقیقن همین بود که بود. پول جندانی هم در بساط نداشت که رشوه به کسی بدهد، و دوباره مجبور شد با کشتی بطرف جنوب برود. 

او در لیمون بیش از شش سال زندگی کرده است، بین دریا و جنگل. در هوای بخار آلود جنگل ِ دور از شهر، درخت های موز و گیاه آزالیا به بزرگی درخت سیب است. اما او هرگز به آنجا نمی رود. او دلش برای الوار* تنگ می شود. هوای گرمسیری جنگل بوهایی شبیه، کود گیاهی کپک زده می دهد که نفس اش را تنگ می کند. هر بار که ابرها سیل آسا می بارند، خیابان های لیمون به رگه های گل و لای تبدیل می شوند و فاضلاب ها سر می روند و در سطح زمین جاری می شوند. 

روز ها، هفته ها و ماهها به همین سادگی می گذرند. او بعد از یک سال و اندی زندگی در لیمون، این اولین بار است که برای مادرش، نامه ای می نویسد، و در آن نامه، بعضی اتفاقاتی که برایش زخ است را شرح می دهد و آدرس خودش را در شهر ، روی آن می نویسد. 

او جواب نامه را با کمی پول دریافت کرد. دوباره نامه نوشت و از مادرش خواست که با دایی آگوست تماس بگیرد و بگوید که نیلز می خواهد به وطن بر گردد. بیش از ده سال از وطن دور بود است و این تبیه برایش باید کافی باشد. 

تنها کسی که می تواند نیلز را به وطن برگرداند دائی آگوست است. مادرش" ورا" مشتاق دیدار است اما هیچ وقت قادر نیست، به تنهایی ترتیب سفر ِ او را به وطن بدهد. 

مدتی طول کشید، اما حالا نیل نشسته، با یک پاکت نامه، کنار بطر شراب، مقابل او روی میز، که آدرس نیلز در لیمون با جوهر نوشته شده و یک تمبر سوئدی به قیمت چهل" آور" روی آن خورده است. این نامه، سه هفته قبل، با یک چک دویست دلاری، از سوئد رسیده و او آنرا چند و چندین بار خوانده است. 

نامه را دایی آگوست از "رمنی بی ِ اسمالند" فرستاده است. او از خواهرش شنیده که نیلز در آمریکای لاتین است و می خواهد به وطن برگردد. 

نیلز ، تو هرگز نمی توانی به وطن برگردی. 

ای چیزی است دایی آگوست نوشته است. نامه یک صفحه بیشتر نیست و تقریبن بیشتر نامه شامل تو صیه ها و سفارش هائی ست برای قانع کردن نیل. اما این جمله کوتاه آخر است که نیل چند و چندین بار خوانده است. « تو هرگز نمی توانی به وطن برگردی» 

نیلز سعی می کند این حرف ها را فراموش کند. اما غیر ممکن است. جمله را دوباره و دوباره می خواند، و احساس می کند که گویی هنریکسون رییس پلیس ِ مقتول پشت سرش ایستاده است و با لبخندی بر لب می خواند : 

هرگز، نیلز ، هرگز 

نیلز گیلاس شراب اش را پر می کند. پشه ها به بزرگی ِ سکه یک کرونی سوئدی در اطراف ساحل وز وز می کنند.و سوسک های براق در امتداد نرده چوبی می لولند 

صدای قهقه در این تاریکی از مشروب فروشی به گوش می رسد. صدای پت پت موتور سیکلت ها در طول خیابان های پر از گل و لای شهر. هیچ وقت در" لیمون" از سکوت و آرامش خبری نیست. 

نیلز شراب اش را سر می کشد و چشمانش را می بندد. جهان دور سرش می گردد. او حالش خوش نیست. 

در تاریکی شب زمزمه می کند« کوئیرو ریگرسار اَ کازا » میخوام به وطن برگردم. 

هرگز. 

نیلز فقط سی سال دارد.او هنوز جوان است. 

او به دایی آگوست گوش نخواهد کرد. او در عوض برای مادرش مرتب نامه خواهد نوشت.برای بازگشت به وطن از مادر خواهش خواهش خواهد کردکاری بکند. باو التماس خواهد کرد. حتمن مادرد برای بازگشت نیلز اقدام خواهد کرد. 

نیلز ، تو حالا می تونی به وطن بر گردی. 

نیلز منتظر این گونه حرف هاست، که در نامه مادرش باشد. و این حرف ها باید بزودی از راه برسد. 

یوهان ثئورین