آمد بهار، تا باز چشم، خمار شود، به می

تا برود سرمایِ اِسفند، ز  ِ پی بهمن و دی

تا  دلِ شیدا، برود تا انتهای کویِ رسوایی

تا باز دلدار ِ خوشروی ، با ناز، گویدم  نِی

 

آمد بهار

 

بیاوَرد آغاز ِ بهار، مژده ای، ز ِ نوروز ِ باستانی

که ایرانی، باین جشن، دارد پیوندی پنهانی

ببارَد ابر، بخندد گل، سبزشود، دشت و دمن

که در هر سین ِ هفت سین، پیامی ست جاودانی

 

آمد بهار

 

آسمان شوَد آبی، شب با ستاره ها روشن

خوش می رقصد نسیم، با نیلوفر و یاسمن

فصل پیوند شیدایی، با شاخسار زندگانی ست

یاران همدل، به مهمانی، در هر محفل و انجمن



فریدون