جوانی روی گونه هایش گل انداخته بود. دلربایی، درپیچ و تاب نرمای اندامش می رقصید.  نگاه اش پر از آینده بود. اما، نگاه من، پر از گذشته  بود. پیری، نیشخندِ   تلخ ِ زندگی را،  با  چین و چروک، روی چهره ام ، مهر زده بود.

وقتی نگاهش کردم، از من  فاصله گرفت و مسیرش را عوض کرد. شاید در خیال خود از من  می پرسید، پیر خرفت، پایت لب گور است، چرا به من نگاه می کنی.

 

اما هرگز نمی توانست، در نگاهِ معصوم ام بخواند، که در شور جوانی او، جوانی خود را به یاد می آوردم، که چه  آسان، در قمار ِ زندگی باخته بودم و چه بیهوده بسوی پایان زندگی تاخته بودم. و اینک، در حسرتی بی پایان، در  نگاه و پیچ و تاب اندام دلربای او،  در جستجوی عمر بر باد رفته ی خویش بودم.

 

 شاید تبادلِ لبخندی مهر آمیز،  و یا کلامی در پرتو ِ محبت، می توانست برای لحظه ای، موی سپید و تن فرسوده ام را از یادم ببرد. شاید نسیمی مهربان، از سویِ دریایی بیکران، می توانست یار ی کند، که پرنده ی اندوه از قفس دل ام بپرد.     

فریدون