سال گذشه در یک رستوران یونانی کنار دریای ایست برن ماهی و سیب زمینی سرخ کرده خورده بودم که بسیار عالی بود و از محیط رستوران و غذای لذیذ آن، لذت برده بودم.

 امروز ناخود آگاه  هوس آن غذا را کرده بودم. کتاب «مشروطه ایرانی»  را براداشتم و سوار قطار شدم و به طرف ایستبرن به راه افتادم. در قطار با دوستی که همراه ام بود در باره اوباما و نظر جان پیلجر گفتگویی داشتیم.  دوساعت گذشتِ زمانی را که، قطار مارا از لندن به ایستبرن رساند، را حس نکردیم

ساعت یک بعد از ظهر رسیدیم به ایستبرن. نهار رفتیم، به همان رستوران دلخواهِ من، و از همان غذایی که هوس کرده بودم، سفارش دادیم
اما غذایی که خوردیم تعریفی نداشت و چنگی به دل نمی زد . بعد از صرف ماهی و سیب زمینی سرخ کرده فهمیدیم که صاحب قبلی که یونانی بود، مغازه را به یک خانواده لهستانی که صاحب فعلی آن هستند فروخته و این ها نتوانسته اند آن اسنتاندارد را حفظ کنند.

برای صرف دسر و قهوه ی کاپوچینو،  به رستورانِ دیگری رفتیم. گرچه سرویس خوبی نداشت اما قهوه و کیک شکولاتی آن حرف نداشت. بقول انگلیس ها «یامی...یامی» بود
بعد برای هضم غذا به گشت وگذار پرداختیم. وقتی خسته شدیم ،رفتیم کنار ساحل، روی ماسه ها،من در سایه اسکله دراز کشیدم و کتاب مشروطه ایرانی را به جای متکا زیر سرم گذاشتم و او چند قدم آنطرف تر،توی آفتاب دراز کشید.  دیری نپایید که با نغمه ی آرام بخش  موج به خواب رفتم
غروب آفتاب دوستم مرا از خواب بیدار کرد و با هم به هتلی که مشرف به دریا بود رفتیم. آنجا روی مبلی که در ایوان سر پوشیده روبرو، به دریا  لمیدیم و به صرف چای، تماشای دریا ، موج، پرندگان دریایی و افق دوردست پرداختیم.

هنوز من لیوان ام نصفه نشده بود که دیدم دوستم لیوان دوم را سر کشیده بود.

از آنجا سلانه سلانه به ایستگاه قطار آمدیم و به مقصد لندن سوار قطار شدیم. دوستم در قطار به خواب رفت من مشغول خواندن کتاب شدم. به صفحه پنجاهم رسیده بودم که به لندن رسیدیم

کم کم کتاب مشروطه ایرانی، از نقطه نظر هایی، دارد برایم جالب می شود، البته ایراد و انتقاد هایی به مطالب آن، دارم که  دکتر پیمان شیواتر و دقیق تر از من به تضاد گویی ها و اشکالات این کتاب پرداخته است.
فریدون