من از ورود به این سیاره ای که نامش زمین است، وحشت داشتم . حتی تصورش هم برایم دحشتناک بود . نمیدانم چطوری، سر از این خط عابر پیاده در آوردم. برای کسی که رنگ ها را تشخیص نمی دهد چگونه می تواند تغیر رنگ چراغ  راهنمای عابر پیاده را تشخیص بدهد و بداند کی از خط عبور کند.

عبور از آن خط عابر پیاده، و رسیدن به پیاده رو آن طرفِ  خیابان،  برای من کاری غیر ممکن و هراس آور بود. در این دنیای غول تکنولوژی، برایم اطمینانی نیست که چگونه می توانم  از خیابانی به سلامت گذر کنم. نمیدانم آیا جان من برای هیچ کسی ارزشی دارد که پشت خط عبور عابر پیاده  برای من بایستد. آنهم در دنیایی که من  دیده ام ، بچه هایی، قوطی های نوشابه را به دم سگی با نخ بسته بودند و سگ در حالیکه وحشت زده تلاش داشت دم خود را از قوطی ها و صدای تق و تق آنها خلاص کند، بچه ها او را سنگسار  می کردند و دنبالش می دویدند و می خندیدند.

در دنیایی که عده ای تیره روز،  تشتک های شیشه کوکا کولا را به پای گربه ای جسبانده بودند و دنبالش می کردند و گربه وحشت زده  هر بار که میخواست از دیوار بالا برود و خود را از شر آنها خلاص کند، پایش سر می خورد،  و این تیره روزان از دیدن این صحنه غرق در لذت می شدند

در دنیایی که جوانکی، قورباغه ای را زنده زنده، به روی تخته ای میخکوب کرده بود و  در  حالیکه قورباغه از وحشت و درد، قلبش بشدت می زد، او یک سیم لامپ چراخ قوه را، به پا ی قورباغه بسته و سیم دیگر را در شکم او فرو می برد، تا به این وسیله با جریان برق بدن قورباغه لامپ را روشن کند.  جوانک شاید در کتاب فیزیک و یا علوم طبیعی خوانده بود که بعضی قورباغه ها برای دفاع از خود از جریان الکتریسته بدن خود استفاده می کنند.

 در دنیایی این چنین بی رحم و سادیستی، چه کسی دلواپس من برای عبور از عابر پیاده و رسیدن به آن سوی خیابان خواهد بود. از کجا معلوم که، هنگام عبور، به راننده ای جنون آنی دست ندهد و برای خنده، مرا زیر چرخ ها ی اتو مبیل اش له نکند

در یک لحظه،دیدم، اتو مبیل ها در دوطرف خط عابر پیاده، ایستاده بودند. مطمئنن نه برای خاطر من، بلکه  به خاطر تغیر رنگ چراغ راهنما که برایم مشخص نبود چه رنگی بود.

در حالیکه اتومبیل ها در دو طرف خط عبور عابر پیاده برای تغیر رنگ چراغ راهنما توقف کرده بودند از فرصت استفاده کردم و حرکت کردم. وقتی به آنطرف خط  رسیدم و داشتم سعی می کردم  که خود را به پیاده رو برسانم ، پسر بچه ای مثل این که عجوبه ای را دیده باشد از جا پرید و دوید پاره آجری را برداشت به طرف من پرتاب کرد و جیغ کشید : مار ... مار...

چیزی نمانده بود که زیر پاره آجر له شوم. خوشبختانه کنار پیاده رو سوراخی بود که به سرعت به داخل آن خزیدم و از نظر ها پنهان شدم. می اندیشیدم که فاصله ی بین مرگ و زندگی به اندازه ی برشی از یک تار مو است. اما در این دنیای نابکار، از این جا، تا مهربانی، یک سال نوری فاصله است.

 اصل داستان را می توانید در« اینجا» بخوانید

فریدون