صحنه :سر شب است . احمد و همسرش پریسا٬  روبروی هم در  اطاق پذیرایی نشسته اند.   تلفن کنار مبلی که احمد روی آن نشسته است روی میز کوچکی قرار دارد. تلفن زنگ می زند . احمد گوشی بر میدارد.

 احمد: الو  ؟

رویا: سلام.  خوبی عزیزم؟

پریسا- کیه

احمد- خواهرمه

رویا- من خواهرت نیستم . من رویام

پریسا – کدومشون؟

احمد – خواهر کوچکم

پریسا- شراره ست؟

احمد – آره

پریسا – سلام برسون

احمد – پریسا سلام می رسونه... متقابلن شراره ام سلام می رسونه

پریسا-مرسی

احمد- شراره جان از منزل زنگ می زنی؟ حالت خوبه؟ مامان چطوره؟

رویا - چی داری میگی؟ حالت خوبه . من رویام ، نه شراره

احمد -  ( رو به پریسا)  عزیزم میتونی یه قهوه برام درست کنی

پریسا – ( از جا بلند می شود)  من توی  آشپزخونه یه مقدار کار دارم. بعد از اینکه ظرفا را شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم برات قهوه  میارم

احمد- عالیه . ممنونم عزیزم ( پریسا از اطاق خارج می شود)

رویا - زنگ زدم  بگم شنبه شب پرویز میره بابلسر، یکی از همکارای اداره دعوتش کرده. جمعه تنهام . خوب میشه اگه بیایی پیشم

احمد – فدای اون روی ماهت بشم. زنم اینجا بود . نمی تونستم باهات حرف بزنم

رویا- تو که گفتی زنت رفته پیش مادرش.

احمد – آره . قرار بود یه هفته بمونه. اما سر یه موضوعی با مادرش حرفش شده بود و بعد از دو روز برگشت

رویا – موضوع یعنی چی بوده؟

احمد- چه می دونم . الان که وقت این حرفا نیس. کاش نگفته بودم خواهرمه. فردا اگه ازش بپرسه  و ببینه دروغ گفتم مکافات دارم.

رویا – حالا تا فردا یه فکری بکن دیگه. بالاخره این موضوع منو تو رو٬  یه روزی باید بهمه. کی می خوای بهش بگی؟

احمد – هر وقت که تو به شوهرت گفتی

رویا – پرویز اگه بفهمه منو تیکه تیکه می کنه.

احمد – خوب پریسا هم اگه بفهمه پاک دیونه میشه . اون منو خیلی دوست داره و بدون من نمیتونه زندگی کنه . همه تکیه زندگیش به منه

رویا – خب آخرش چی؟

احمد – نمی دونم

رویا – نمی دونم هم شد حرف؟

احمد – ببین رویا جون٬ من تو رو دوست دارم اما دلم نمی آد زندگی پریسا رو به هم بریزم.

رویا – من نمی تونم ببینم تو با اون باشی.

احمد – می دونم . می دونم . من به تو حق میدم

رویا- تو باید بین من و اون یکی رو انتخاب کنی

احمد – توهم بین شوهرت و من یکی مو نو باید انتخاب کنی

رویا – من تو رو انتخاب کردم

احمد – اما هنوز بهش نگفتی...

رویا – بیا از این شهر فرار کنیم بریم یه جای دیگه باهم زندگی مونو شروع کنیم.

احمد – بی خود نیس که اسمت رویا ست . مگه میشه به همین سادگی همه چی رو ول کرد و رفت یه جای دیگه؟

رویا – وقتی عشق باشه همه کاری میشه کرد.

احمد- ببین عزیزم . الان زنم می آد و ممکنه بگه  گوشی رو بده با شراره صحبت کنم.

رویا – نگران نباش تا گوشی رو گرفت همه چی رو بهش می گم

احمد – دیونه نشو ...

رویا – شوخی می کنم عزیزم . وقتی گوشی رو گرفت منم قطع می کنم. بعد بهش بگو با شراره نبود تو داشتی با یه مزاحم تلفنی نقش بازی می کردی.

احمد- من بلد نیستم دروغ بگم. حالا قطع کن . من فردا از اداره بهت زنگ می زنم

رویا – من دلم برات تنگ شده. در ضمن باهات کار دارم.

احمد – الان از کجا داری زنگ می زنی.؟

رویا- از تلفن عمومی

احمد – مگه پرویز خونه نیست.

رویا – خونه ست. بهش گفتم می رم قنادی.

احمد – تو که گفتی شیرینی برات خوب نیست

رویا – همین طوری از دهنم پرید.

احمد – پرویز چی گفت؟

رویا – سر ش تو کتاباش بود .گفت باشه. فکر نمی کنم اصلن متوجه شده باشه من چی گفتم.

احمد – اگه گند کار در بیاد ٬ توی در و همسایه ٬  آبرومون میره

رویا- من تو رو می خوام . بقیه ش برام مهم نیست. هر چی میخواد بشه بشه

احمد. خوب می بوسمت از همین جا. صدای پای زنم از راهرو  می آد. فعلن خدا حافظ. من فردا از اداره بهت زنگ می زنم.

رویا – قطع نکن من باهات حرف دارم

احمد- داره می آد .

رویا- یه تک پا بیا برون . دم قنادی منتظرت ام.

احمد الان  نمیشه . من فردا بهت زنگ می زنم.

رویا- من دم قنادی منتظرتم. اگه نیایی دوباره زنگ می زنم

           (احمد گوشی را می گذارد پریسا با فنجان قهوه وارد  
           اطاق می شود و آنرا روی میز نزدیک احمد می گذارد )

احمد – دستت درد نکنه عزیزم

پریسا – شراره چی می گفت؟

احمد – یه مزاحم تلفنی بود. نخواستم بهت  بگم که ناراحت بشی

پریسا – چند وقته یکی هی زنگ می زنه و وقتی گوشی رو بر میدارم هی چی نمیگه و بعد قطع می کنه.

احمد – می دونم. برای همین بود که گفتم خواهرمه که تو ناراحت نشی

پریسا – نمیدونم بعضی ها چرا این کارا را می کنند. مگه بی کارن  که مردم آزاری می کنن؟ اگه می شد شماره تلفن مون رو عوض کنیم خیلی خوب می شد.

احمد : من یه تک پا میرم قنادی و برمی گردم

پریسا- شیرینی خریدم. بیارم با قهوه بخوری؟

احمد – من هوس زولبیا کردم

پریسا – زولبیا و بامیه هم خریدم

احمد- میخوام زولبیا تازه بخرم

پریسا- اتفاقن همین امروز که داشت درست می کرد من ازش یک کیلو خریدم

احمد- قطاب چی؟

پریسا- قطاب ام خریدم. برات بیارم؟  (احمد لباس اش را می پوشد)   تو چه سریع لباستو پوشیدی

احمد- من یه تک پا برم ببینم چی ها داره . زود بر می گردم

پریسا – قهوه ت سرد میشه که

احمد- عیبی نداره قهوه سردش ام خوشمزه ست

     ( احمد از در خارج می شود و نزدیک قنادی رویا را می بیند)

رویا- اوه اومدی عزیزم

احمد – تو بالاخره کار دستم می دی

رویا – بریم یه جایی... میخوام باهات حرف بزنم.

احمد – اینجا جای صحبت کردن نیس . بریم توای اون کوچه یالایی که خلوته و  چراغ برقش سوخته

رویا – مثل اینکه یه کسی تعقیب مون می کنه . سایه شو دیدم رفت توی اون کوچه

احمد- خیالاتی شدی . برو خونه . فردا سر کار بهت تلفن می زنم

رویا . نه . میخوام باهات حرف بزنم.

احمد پس معطل نکن . ( با هم براه می افتند داخل کوچه می شوند. رویا احمد را بغل می می کند و او را می بوسد)

احمد . عزیزم بگو چکار داشتی

رویا – ببین احمد جون

(صدای تیر به گوش می رسد. )

رویا - آه ... ( به خود می پیچد ... نقش زمین می شود)

احمد - رویا ... عزیزم ...( صدا ی تیر دوم بگوش می رسد ... احمد تلو تلو می خورد و به زمین می افتد)