پژمان تازه گی به لندن آمده بود. کسی را نمی شناخت .از تنهایی و بیکاری حوصله اش سر رفته بود. از خانه زد بیرون. سوار اتوبو سی شد. برایش مهم نبود که اتوبوس کجا می رود. چون هر جا می رفت برایش تازگی داشت. در ردیف عقب روی  صندلی ئی کنار پنجره نشست.  

چند ایستگاه بعد مرد شیک پوشی سوار شد و آمد کنار او نشست. چند دقیقه ای گذشت. مرد پرسید " ساعت چنده " . پژمان آستین کت اش را کنار زد،  به ساعتش نگاه کرد. گفت " یک ربع به یازده"
مرد گفت " چه ساعت قشنگی دارید"
پژ مان لبخندی زد و گفت، این ساعت از پدر بزرگش به او به ارث رسیده . از نظر قیمت شاید ارزشی نداشته باشه، اما چون یادگار پدر بزرگه که یاد آور خاطرات شیرینیه و اون رو دوست داره . پدر بزرگ در یکی از سفر هاش به روسیه اونو خریده بوده."

- فکر می کنید ساخت روسیه است؟
- نمیدونم. هیچوقت بهش فکر نکرده ام.
-  لهجه شما برام چندان آشنا نیست
- ایرانی هستم. تازه از ایران اومدم.
- من یه دوست ایرانی دارم. خیلی آدم خوبیه. اسمش فرشیده . می شناسیش؟
- نه
پژمان فکر کرد چرا او فکر می کنه که فرشید رو باید بشناسه. یعنی آیا فکر می کنه که ایران اونقدر کوچکه   که آدم ها همه  همدیگر رو می شناسن؟

مرد در باره لندن و هوای آن هم، صحبت هایی کرد و سر انجام ، چند ایستگاه بعد پیاده شد. اتوبوس در مسیرش به محله ی سر سبز و قشنگی رسید. پژمان از اتوبوس پیاده شد . رفت ببیند ساعت چند است دید ساعت اش نیست. چند لحظه بعد که رفت روزنامه ای بخرد، متوجه شد که کیف پولش  هم نیست.

فریدون