ای روزگار، به من بیاموز، صبوری را
بردباری، درشب های تنهایی و دوری را
برایم بگو، سرگذشتِ، ابر و خورشید را
قصه ی بی انتهایِ،  انتظار و امید را

ای روزگار، ببین بازی موج با ساحل را
سکوت شب، با بی قراری دل را
بگو چیست، در نجوای بلبل با گل
چه می گوید، اشک شبنم، با سنبل؟

ای روزگار، چیست، در راز مرگ و زندگی؟
کی رها می شویم، ز این اسارت و بردگی؟
فریدون