نرگس در همان نگاه  و برخورد اول در دلم نسشت . تا آن روز برای هیچ  دختری در خود  چنین احساس نکرده بودم. دیری نپاییدکه، دیدم زندگی بدون او برایم  غیر ممکن است. از خانواده اش اطلاع چندانی نداشتم. نرگس هم در باره خواهر، برادر،  پدر و مادرش کمتر می شد که حرفی بزند. تمام شب و روزم شده بود فکر نرگس. وقتی فرصنی دست می داد که همدیگر را ببینیم ، چراغ زیباترین لحظه ها برایم روشن می شد. نگاهش،  لبخندش،  صدایش و تمامی حرکاتش برایم قشنگ و دوست داشتنی بود. وقتی که با هم بودیم لحظه ها چه زود می گذشت. 

روز جمعه بود که با هم قرار گذاشته بودیم.  کفش هایم را واکس زدم.  دوش گرفتم . صورتم را دوتیغه اصلاح کردم. ادکلن زدم. بهترین لباسم را پوشیدم. یک دسته گل میخک سرخ، که گل مورد علاقه اش بود، خریدم  و قبل  از ساعت موعود، به سر  قرار رسیدم. 

مدام به به ساعت نگاه می کردم. یک ربع از وقت قرار مان گذشته بود ، اما پیدایش نشده بود. دقایق به کندی می گذشتند. نگران شده بودم . فکر می کردم نکند که محل قرار را اشتباه متوجه شده باشد و به محل قرار قبلی رفته باشد.  نکند مشکلی برایش پیش آمده باشد. نکند ساعت قرار را من اشتباه متوجه شده باشم. در هر لحظه  هزار جور  فکر از سرم می گذشت.

 عرق گرمی روی صورتم نشسته بود. دسته گل توی دستم سنگینی می کرد. قلبم به شدت می زد. فکر کردم تلفن بزنم. اما دیدم تلفن همراه ام را منزل جا گذاشته ام. با خود گفتم «همیشه سر ساعت سر قرار حاضر می شد .  نکنه خدای نکرده...

پاک درمانده بودم چه کنم، که  از دور ،دیدم پیاده دارد می آید. از همیشه قشنگ تر و دلنشین تر شده بود. بی اختیار به طرفش دویدم. دسته گل را به دستش دادم و قبل از اینکه بتواند حرفی بزند، او را در آغوش گرفتم و خواستم  ببوسم اش، صورتش را برگرداند و  خودش را از بغل ام بیرون کشید.

از این حرکاتش متحیر مانده بودم. دیدم گل را به من پس داد و پرسید« شما آقا فرزاد هستید ؟

گفتم « عزیزم ... پس انتظار داشتین کی باشم ؟»

خندید و گفت « من خواهر دوقلوی نرگس هستم.  من قبلن اتفاقی،  شما رو، از دور با خواهرم، در  پارک دیده بودم. حدود نیم ساعت پیش، خواهرم زنگ زد که بیام به شما بگم که نگرانش نباشین، به خاطر ترافیک سنگین نتونسته خودش رو برسونه. الان تو راهه... »

فریدون