یکی از دوستان بلاگ نویس در بحثی در باره ی وطن و هویت گرایی  از قول دکتر کزازی می نویسد« کزازی می گوید برای جهانی شدن ابتدا باید بومی بود.»

کسی نیست که به دکتر کزازی بگوید مگر انسان درخت و گیاه است که بتواند بومی باشد؟ انسان روزگاری غار نشین بود. بعد زندگی قبیله ای را آغاز کرد و سر انجام به شهر نشینی رسید. آیا وقت آن نرسیده است که به فرامرزی و همبستگی جهانی بیاندیشد؟ 

امروزه حتی درختان هم با نقل و انتقال و پیوند زدن، بومی بودن شان را از دست داده اند. مگر با حضور فعال رادیو ، مطبوعات، تلویزیون و شبکه ایترنت می شود در نقطه ای از این جهان پهناور بومی ماند و مانند رابینسون کروزو زندگی کرد؟ 

مگر اخوان ثالث به لهجه ی نیشابوری و بومی خود اشعارش را سرود؟  بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی بر گشت بگداریم ...کجا ؟ هر جا که اینجا نیست ...

 آیا صمد بهرنگی  می توانست به بومی بودن خود  پایبند باشد ؟ مگر او نبود که در نقاب ماهی سیاه کوچولو یش از برکه ی خود خارج شد و جهانی شد؟

 مگر خیام ، گارسیا مارکیز، شکسپیر و گوته  فرا تر از زادگاه خود نرفته اند و مرز ها را نشکسته اند؟

کدام مرز زمان یا مکان و یا مذهب و یا خط و زبان توانسته است  اندیشه زکریای رازی را در زادگاهش ، شهر ری محدود کند و کشف الکل اور ا فراتر از مرز ها نبرد؟

آیا می شود فکر انسان را در مکان و زمان محدود کرد؟  اگر این چنین است به من بگویید لامپ الکتریکی توماس ادیسون متعلق به کدام زمان و مکان است و در کدام مرز و بوم می بایستی محدود می شد و یا بشود ؟ با آن باید چه هویت ملی ئی  ساخت و به آن افتخار کرد؟

مگر می شود اختراعات  و اکتشافات و یا هنر را در داخل مرزی محدود کرد ؟

 حتی شاعران خودشاعران هم جنین ادعایی نداشته اند. آنان که عرفانی بوده اند جهان بینی یی فراتر از مرز ها داشته اند . مولانا در اشعارش بارها فراتر از مرز ها سخن گفته است
مرغ باغ ملکوتم، نی ام از عالم خاک
 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

یا حافظ می گوید:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
 ز آنچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

یا سعدی می گوید:

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ‌ست شریف
نتوان مرد به سختی که من آنجا زادم


شعر سعدی در باره همبستگی جهانی انسان، فراتر از زادگاهش شیراز،می رود و بر سر در سازمان ملل نقش می بندد:

بنی آدم اعضای یک پیکرند
 که در آفرینش ز یک گوهرند
 چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

چگونه می شود چنین تفکری را بومی نگه داشت و به آن افتخار کرد و از آن سند هویت ایرانی ساخت. در حالیکه تفکر سعدی مرز  جغرافیایی، مرز مذهب، مرز زبان فارسی، مرز افتخارات بی معنی هویت گرایی را شکسته است و به فراسویی سفر کرده است : که: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند/ بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت ... چگونه؟

وقتی کتاب صد سال تنهایی گارسیا مارکیز مرز های خط و زبان، ومرزهای  مذهبی مرزهای کشوری ، مرزهای ملی گرایی، هویت گرایی، بومی بودن  وغیره را پشت سر می گذارد به قول سهراب سپهری  : آیا نباید:  «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید» ؟

وقتی واکسن ضد سل رابرت کخ آلمانی، میلیون ها انسان را در سراسر جهان ،   خارج از محدوه زمان و مکان، تختِ درمان قرار می دهد، آیا نباید از جعبه ی بومی گری و افتخارات کهن بیرون آمد و از خارج از  این جعبه، به جهان نگریست و در پی هویتی نوین بود؟؟؟؟

فریدون