او را در بازارچه «پرتوبلوی لندن» دیدم که بساط خنزر پنزری اش را مثل رمال ها، گوشه بازار چه پهن کرده بود و داشت با تلفن همراهش، به زبان فارسی با کسی حرف می زد. نه اینکه فکر کنید که او یکی از اقوام ام بود و یا با او  از قبل آشنایی داشتم. فقط همین که صدای یک هموطن به گوشم خورد، شاخک های نستالژیک فرهنگی ام، مرا کنار بساط او میخ کوب کرد.

  منهم مانند بیشتر خانم های متجدد ایرانی، وقتی پایم به انگلیس  رسید به مصداق ضرب المثل ایرانی «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» موهایم را بلوند ( زرد طلایی) کردم و لباس به سبک اروپایی ها پوشیدم . دست و پا شکسته زبا ن انگلیسی را هم یاد گرفتم و سعی کردم تا جایی که در توانم بود لهجه لندنی ها را تقلید کنم، که کسی خدا ی ناکرده نتواند پی ببرد ایرانی هستم.

 وقتی کسی از روی لطف می گفت « شما قیافه و لهجه تون انگلیسیه» قند تو ی دلم آب می شد. یا اگر کسی می گفت « شما قیافه تون و طرز لباس پوشیدن تون با انگلیسی ها مو نمی زنه» مثل این بود که یک دنیا را به من داده باشند.

 اما از همه ی این حرفها گذشته، هر کاری می کردم که از آهنگ های  ایرانی و فارسی صحبت کردن خوشم نیاید نمی شد که نمی شد. فکر می کردم اگر نمی توانم انگلیسی فکر کنم، لا اقل جهانی فکر کنم. چون در پیدایش این مرز ها ی کشوری و مرز بندی ها نه من دخالت داشته ام ، نه خدا و نه باور  جامعه جهانی.   اما این حرف ها در تئوری قشنگ و دلنشین بود ولی در عمل،  من هنوز دلم برای وطنم و زادگاه ام تنگ می شد و گرچه اسمم را از سوسن به میس  ژولیت، تغیر داده بودم و مینی ژوپ می پوشیدم و در کنار رود خانه تیمز قدم می زدم اما هنوز دلم برای خانه پدری و چای دبش ایرانی با قند شاه زند تنگ می شد. و هر جا که صدای یک ایرانی را می شنیدم به یک باره داغ دلم  ام تازه می شد. گرچه از درون مرز های اقتصادی سیاسی وطنم خارج شده بودم ، اما هنوز، ذهن ام در مرز های فرهنگی زادگاه ام موج می زد

آنروز بعد از ظهر که آن مرد خپله ایرانی را   کنار بساط خنزر پنزری  اش دیدم که داشت  فارسی حرف می زد، نتوانستم بی خیال و بی تفاوت از کنارش بگذرم.  ایستادم و وقتی مکالمه تلفنی اش تمام شد به زبان انگلیسی پرسیدم « هاو مچ ایز، دیس تی پات؟» قیمت این قوری چنده؟

مرد گفت « تونتی پاوند. بیست پوند»

گفتم « دت ایز تو اکسپنسیو ...خیلی گرونه»

- نو ... ایت ایز اِ ریزن-ابل پرایس ...نه این یه قیمتِ مناسبیه

- بت، دیس ایز مید این چاینا. ایت کن نات بی، دت اکسپنسیو ... این در چین ساخته شده نمیتونه اینقدر گرون باشه

مرد زمزمه کنان زیر لب گفت« از بس خارجی ها تو لند ن زیاد شدن،  انگلیس ها هم یاد گرفتن چونه بزنند.»

 خندیدم و به ایرانی گفتم « نه بابا ... ما هم از خودتونیم...»

- اِ... خانم شما ایرونی هستین؟

- آره ... همچین، بفهمی نفهمی

- اصلن بهتون نمیاد، که ایرونی باشین. طرز لباس پوشیدنِ تون. لهجه تون، رنگِ موتون...

- جدی می گین؟

- واله بخدا

- ممنونم

-خیلی وقته اینجائین؟

- یه سه چار سالی میشه

- شما چطور؟

- منم چند سالی میشه که اینجام. اول یه زن انگلیسی گرفتم. اما آبمون توی یه جوب نرفت، طلاقش دادم . بعد رفتم ایرا ن یه زن ایرونی گرفتم. دوتاهم بچه دارم . یه دختر، یه پسر. حقوق بیکاری می گیریم ، گاه گاهی هم برای کمک خرجی اینجا بساط پهن می کنیم .  اگه دولت بفهمه پول بیکاری و کرایه خونه مونو قطع می کنه و جریمه  هم می شیم. ولی چه کنیم، گرونیه وو،  زندگی نمی چرخه. خب حالا این قوری رو میخواین؟

- آره، اگه قیمتش مناسب باشه

- قابل تو نو نداره. اصلن مهمون من.

 - من دستم خوبه . اگه از دستم دش کنین ضرر نمی کنین

 - راستش، من این حرفا رو قبول ندارم. وقتی میخواستم بیام انگلیس بابام گفت میری پشیمون میشی. اما من قبول نداشتم. بابام یه مغازه داشت . اونو فروخت پولشو برام فرستاد. منم باش یه مغازه در شمال لندن باز کردم . کسب و کارم نگرفت ور شکست شدم . پول و زندگیم، همه از بین رفت . پشیمون شدم و به حرف بابام رسیدم. بابام خدا بیامرز دوسال پیش فوت کرد. اونم به شانس و دست خوب و این حرفا باور داشت. آما من هنوز به این حرفا شک دارم.

 -خدا بیامرزه باباتونو . من اینو جدی میگم . من قدمم خوبه تو هر مغازه ای برم اگه طرف به من تخفیف بده قبل از اینکه از مغازه برم بیرون، بلافاصله براش مشتری میاد. راستی اسم شما چیه؟

- پژمان. بهتر بود میذاشتم پشیمان .از صبح تا حالا هیچ فروش نکردم. حتی کرایه اینجا رو هم باید از جیب بدم

همانطور که آنجا ایستاده بودم یک دختر چینی آمد. همان قوری را که من  میخواستم بخرم برداشت نگاهی کرد و پرسید« هاو مچ ایز ایت؟ چند ه؟ ».

 به پژمان گفتم قیمت رو بیار  پایین تر تا طرف بخره . پژمان در پاسخ دختر چینی گفت« فیفتین پاوند... پانزده پوند». دختر چینی گفت« تولو پاوند ...دوازده پوند» . پژمان گفت «اوکی.. باشه». .

دختر چینی چند قلم دیگر جنس، با کمی تخفیف ، خرید و رفت . پژمان از اینکه کرایه جای بساط اش را با فروش آن جنس ها در آورده بود خیلی خوشحال بود

 بعد از آن دختر چینی، یک آقایی که انگلیسی خوب صحبت می کرد ولی لهجه ایتالیایی داشت آمد . او هم چند قلم دیگر جنس خرید و رفت. پژمان گل رویش باز شد و لبخند روی لبانش نشست و گفت « من میبایستی حرف بابای خدا بیامرزم را گوش می کردم و مثل اینکه باید به شانس و این جور حرفا هم باور داشت.» بعد خنده ای از ته دل کرد و در ادامه صحبت اش گفت «  ترو خدا روزا یکی دو ساعتی برای رونق کسب ما به اینجا بیاین . شما اخلاقتون ام به این انگلیسا رفته . چون معمولن زنای ایرونی با مردا صحبت نمی کنند.»

 شماره تلفن اش را داد که به دیدن شان بروم و با خانم اش آشنا شوم . از او خدا حافظی کردم و به طرف مغازه ام به راه افتادم.  از اینکه گفته بود شکل و شمایل ام ، طرز لباس پوشیدن ام، لهجه ام و اخلاقم مثل انگلیس هاست ذوق زده شده بودم. اما بیچاره پژمان  نمی دانست موضوع فروش اجناس اش ربطی به شانس و  خوش قدمی نداشت.  آن مرد ایتالیایی وآن دختر چینی از همکاران من بودند که جنس را از دست فروش ها می خریدیم و با قیمت خوب در مغازه می فروختیم.

فریدون