این همه بهار رفت و من بی بهار مانده ام
در شور عشق و زندگی من بی قرار مانده ام
ای سر زمین خفته در خون داغ کویر
چرا من در اندوه این چنین به تکرار مانده ام

نمی خواهم از غم خویش سخنی آرم به میان
 پیش شما رفیقان من به پناه با پای فرار آمده ام
این راه راه من و تو نیست . بر خیز و با من بیا
که من از راهی بس دور به دیدار آمده ام

در این دیار رنج های بسیار کشیده ام
با ندانم کاری ها , من نه به اختیار آمده ام
با هر گامی که برداشتم گامی در گرداب بود
به کهکشان زندگی من به اجبار آمده ام

فریدون