در روزگارانی بسی دور، دریا ، دریایی بود آرام . خورشید در گوشه ای از آسمانِ وسیع٬ تنها روز گار می گذراند وبه نجوای موج و باران ُ این دو خواهر صمیم و مهربان گوش فرا میداد.

موج و باران  صمیمانه یکدیگر را دو ست می داشتند و با همدیگر  همدلی های فراوان داشتند. باران می گفت شیفته خورشید است . موج می گفت ما ، زمینی هستیم و  نمی توانیم به آن بالایی ها فکر کنیم . ما که بال  نداریم که پرواز کنیم. باران می گفت من شیفته خورشید است باید هر طور شده به او نزدیک شود. باران عاشق شده بود

خورشید از شنیدن حرف های بارانِ عاشق لذت می برد و از تنهایی خود در آسمان راضی نبود.  یک روز خورشید تصمیم گرفت، با بالهایِ گرم و مهربانِ نور ِ خود ، باران را به آسمان پیش خود ببرد. بنابر این، ظهر که شد، باتمام نیرو،  گرمای نور ِ خود را روی دریا پاشید. باران کم کم سبک شد و بصورت ابر به آسمان رفت. موج چند روزی، در غم دوری خواهرش بارانِ مهربان، متحیر در سکوت به سر برد، اما طاقت نیاورد. سخت برآشفت و طغیان کرد و سر بر ساحل ها کوبید.

باران  خورشید را عاشقانه دوست می داشت و  گاه  گاه ،او را در آغوش می کشید،   که در این صورت زمین از نور مستقیم خورشید محروم میشد  و همه چیز در زمین، در غم تنهایی موج رنگی مات می گرفت. و گاه  خورشید مست از این هماغوشی، در کنار باران در فاصله ای نه چندا ن دور،  لبخند می زد و با نور خود زمین را عاشقانه گرم و روشن می ساخت . ذرات طلا در ته جویبار ها می درخشیدند و زندگی مست و عاشقانه ادامه می یافت 

همچنانکه زمان می گذشت، باران دلش بیش از پیش برای خواهرش( موج ) تنگ می شد اما دوری خورشید را هم  نمی توانست تحمل کند و  اورا تنها بگذارد.

 یک روز  که موج که  از غم تنهایی و دوری ِ  خواهر مهربانش ش باران بی تاب شده بود٬ دیوانه وار بر خود می پیچید و سر به ساحل می کوبید  باران که از آن بالا شاهد بی تابی موج بود دلش طاقت نیاورد گریه اش گرفت و  از آن اوج  از چشمان باران رگبار  اشک بود که  می  بارید. و هر قطره اشک اش موج را در آعوش می گرفت و می گفت « بی تابی مکن خواهر مهربانم . آمده  ام تا چندی پیش تو بمانم. سر بر ساحل مکوب ای همدم و همزبانم ... آرام باش ای امید جانم»

از آن روزگاران دور تا کنون،  هر بار که باران، با بالهای ِسپید و خاکستریِ خود، به آسمان می رود، موج از غم دوری دوری او، طغیان می کند و دیوانه وار سر بر ساحل می کوبد  و باران در غم او اشک می بارد.

فریدون