غروب آفتاب بود، هوا ابری و اواسط پاییز.  نسیم ملایمی می وزید.  پیر مرد تنها روی نیمکت پارک  نشسته بود، به فواره ها خیره شده بود و کسی در آن اطراف نبود. وقتی برای رفع خستگی روی نیمکت،با کمی فاصله، کنارش نشستم، نگاهی به من کرد و بی مقدمه گفت:

 « زندگی مث این فواره های وسط حوضه . از یه جایی شروع میشه، اوج می گیره و بعد، کم کم افول می کنه.  زندگی مث اینکه با گذشته ها گره خورده. با دنیای غریبی که سالهای سال، با ما  فاصله داره . زندگی عجین شده با دلبستگی های گذشته ای دور . دلبستگی ها مث سایه  دنبال مون  کشیده می شن ، هیچ وقت رها مون نمی کنن و توی تنهایی ها حال مون رو می پرسن...».

 

پیر مرد مثل اینکه دل پری داشت و یا اینکه تنها بود و دنبال همصحبتی می گشت. نمی دانستم چه باید جواب می دادم . می خواستم بلند شوم که  بروم، پیر مرد آهی کشید و  ادامه داد

 

«نمی دونم چرا احساس دلتنگی و اندوه همش نبض منو  می گیره و ترانه های قدیمی اشکم رو در می آره ،بغضم رو  می ترکونه.

 

باز آهی کشید و گفت « یادش به خیر، بوسه ی گرمی  که توی پیاده رو ، روی لبام نشوند، هنوز حرارتش رو حس می کنم. هنوز تشه ی آغوش گرمش ام.  رفت و با خاطره اش منو تنها گذاشت. هنوز فکر می کنم باز یه روزی برمی گرده...»

 

 یک نوع احساس همدردی با پیر مرد، باعث شد که  از رفتن منصرف شوم، کنارش بنشینم و بگذارم حرف بزند . با خودم گفتم من که عجله ای ندارم.

 

 پیر مرد این بار، روی سخن اش با من نبود. گویی با کسی حرف می زد. با کسی که با گذشته های او گره خورده بود. این بار مثل کسی که متنی را از روی نوشته ای بخواند با صدایی رسا و آهنگین به صحبت اش ادامه داد:

 

 « قصه ی عشق من و تو، اما قصه ی دلهره ها و تنش هاست. قصه ی امید ها و آرزو هاست. قصه ی گرم بوسه  هاست. قصه ی دیوار های سنت و بستگی پنجره هاست. قصه ی سرگذشت من و تو، به دستِ سرنوشت هاست.  اما در نهایت،  قصه ی من و تو ،قصه ی غم ِ جدایی هاست. قلب ما اینک اسیر فرسنگ ها فاصله هاست.»

 

بعد نگاهی به من کرد و باز مشغول تماشای فواره ها شد. در آن سکوت پاییزی، اشک در چشمانش حلقه زده بود.  برگ پاییز زده ای،  از درخت چنار ِ بالای سرمان، رها شد. در هوا چرخی زد و مانندِ پنجه ا ی همرنگِ غروبِ رنگ باخته ی این فصل، جلو پای پیر مرد فرو نشست. نسیم آرام آرام  می وزید. درختان به همراه نسیم سر تکان می دادند. صدای ریزش فواره ها روی حوض احساس غریبی داشت. آخرین قطره خون خورشید، در افق خونین دور دست، فرو می ریخت و تاریکی کمرنگ اوایل شب، آرام آرم مثل اشباح، تن پارک را در خود می گرفتند.

 

 من چون شناختی از پیر مرد نداشتم، نمی دانستم از او چگونه دلجویی کنم. می بایستی حرکت می کردم. کیفم  را برداشتم  و به راه  افتادم. هنوز چند قدمی از او دور نشده بودم که فریاد زد « پدر سوخته نکنه توی  اون کیف ات ضبط صوت داشته باشی و صدام رو ضبط کرده باشی. »

 

 فریدون