از عشق،  سرشته اند خشت و گل من
ببین چه می بارد، از آسمانِ ابریِ دل من

***
الماس، قطره های اشک عشق است در دام هستی
از خواهش های درون ، شعله ور لبریزم، در جام هستی

***
باز در بستر ِ تنهایی خویش، با فریادی خموش
می کشم راز  ِ پنهانِ دوست داشتن را بدوش

***
روحِ شبگردِ من، چه می جوید، در کویر ِ هستی ام
با کدام باده، ویران سازم،  بی قراری را، در مستی ام

***

عشق یعنی سوختن. از درون ویران گشتن. لحظه ای آرام نداشتن. همچو موج مدام به ساحل وجود خوردن. عشق یعنی نگنجیدن درحجم ِ هیچ پیمانه  و زمانه ای. عشق یعنی نیاز ِ بی چون و چرایِ دوست داشتن و دوست داشته شدن. عشق یعنی قصه یوسف و زلیخا، قصه شیرین فرهاد ، رومئو و ژولیت، لیلی و مجنون . عشق پرنده ایست که بی قرار از خویش می گذرد، تا تمامی وجودش پرواز شود. عشق یعنی بوسه های داغ ِ با هم بودن ها و درهم جوشیدن ها.

فریدون