من، آدمی معمولی ام
در محله ای معمولی، زندگی می کنم
با آدم های معمولی، سر و کاردارم
حرف ها  و کار هایم نیز معمولی ست
نه انتظاری از کسی دارم و نه کسی انتظاری از من
تیک تاکِ لحظه های ساعتم، یک نواخت و تکراری ست

اما دلم می خواهد فردی فوق العاده باشم
مثلن ، نویسنده ای مشهور،
شاعری عا لیقدر
سخن گویی متفکر و برجسته
دلم می خواهد فقرنباشد.
تا من هم بتوانم در محله ای خوب زندگی کنم
برای شعرم، از  نسیم و دشتِ سر سبز،  الهام بگیرم
وز  لبِ ساغری سر ریز از شرابی سرخ فام
مست و مستانه کام بگیرم

دلم می خواهد  نابرابری و بی عدالتی ریشه کن شود
جنگ نباشد و دنیا سراسر امن گردد
رفاه و شادی، در ناز  ِ دختر ِ همسایه، برقصد
و کوچه خوشبختی، پر از نگاه شور انگیز شود
و دلِ من برای عشق و محبت ترانه بسازد

دلم می خواهد آسمان پر از ستاره شود
مهتاب بتابد
و من در پرتو ماه
دست در دست یار
توی کوچه های زندگی،  ساغر قلبم را از محبت لبریز کنم
شاهد پنجره هایی باشم، که بروی خوشبختی باز می شوند

دلم می خواهد شر نباشد،سایه ی غم نباشد
تا من بدون دغدغه، از عشق و محبت سخن بگویم
و سرودم رابا واژه های لبخند و دوستی  نقاشی کنم
فریدون