رمان دستیار (کمک)، The Help   نوشته کاترین استاکتKathryn  Stokett، در باره پیشخدمت های سیاه پوست، در سال های 1960 است، که در خانه سفید پوستان کار می کردند. در باره زن سیاه پوستی است به عنوان کلفت در خانه سفید پو ستی بطور خستگی ناپذیر کار می کند. روزانه به کار بچه داری، نظافت خانه ، شستشوی حمام و توالت و لباس ها، اتو و غیره می پردازد . اگر در بین این کار ها فرصتی دست دهد به جای استراحت مجبور است ظروف نقره کلوپ محلی را تمیز کند و برق بیاندازد. انگشتان اش در اثر کار های سخت و بیش از حد زخم شده و از درد سوز می زند. چشمانش خسته است و سوز می زند. مرگ پسر 24 ساله اش در اثر یک حادثه غیر منتظره دردی دیگر بر زندگی اوست.

تا اینجا ی کتاب را که خوانده ام، راوی،  این زن سیاه پوست است . لذا متن داستان به زبان عامیانه  کارگران سیاه پوست نوشته شده است  که با سبک و سیاق متون زبان انگلیسی آکسفورد متفاوت است. لاجرم اشتباهات گرامری در آن عامدن به چشم می خورد.

آیا من این کتاب را دوست دارم؟ من شخصن از سبک انشای آن خوشم نمیآید. اما محتوای داستان سرگذشت درد و رنج مردمی است که مجبورند برای امرار معاش در شغل دستیاری ( کلفتی یا نوکری) ساعاتِ طولانی، برای دستمزدی ناچیز کار کنند.

*************************

ترجمه بخشی از رمان «کمک»

پسرم ٬ تریلور، درست قبل از شروع  کارم  نزد خانم لیفولت، کشته شد. تریلور  سال ۲۴ بیشتر نداشت.  این سن بهترین دوران زندگی یک شخص است. ۲۴ سال عمری چندانی در این دنیا نیست 

او برای خودش آپارتمان کوچکی در خیابان فولی گرفته بود. با دختر خوبی به نام فرانسیس آشنا شده بود . دلم می خواست  آنها با هم ازدواج می کردند. پسرم در این مورد عجله ای نداشت. نه  اینکه دنبال کسی بهتر بود . بلکه به این خاطر که او آدمی اهل فکر بود. عینک ته استکانی به چشم می زد و مدام غرق مطالعه بود.

او حتی، در باره سیاه پوستانی که در منطقه ی می سی سیپی کارو زندگی می کردند، اقدام به نوشتن کتابی کرده بود.  که سبب افتخار من بود.

او  در کارخانه چوب بری اسکالون تیلور کار می کرد. او بسیار لاغر و نحیف بود و برای  کار های بارگیری در  این کار خانه ساخته نشده بود ولی برای امرار معاش ناچار  بود به این شغل، تن در دهد.  شبی که تا دیروقت کار می کرد،  خیلی خسته بود .باران  می بارید .  هنگام بار گیری  الوارها در واگن،  الواری  در می رود و به او اصابت می کند،  و او را  پرت می کند پایین روی ریل، و قبل از اینکه بتواند بلند شود، راننده تراکتور که متوجه او نبوده ، او را زیر می گیرد و جگرش متلاشی می شود.   خبر این حادثه  وقتی به من رسید که او از دنیا رفته بود.

آن روز  که این خبر به من رسید،دنیا برایم سیاه شد. هوا سیاه شد. خورشید سیاه به نظر  می آمد. ، روی تخت دراز کشیدم و به دیوار های سیاه خانه ام خیره شدم .

خانم ماینی، هر روز می آمد که ببیند آیا هنوز نفسی در من باقی مانده است یا نه.   به من غذا می خوراند تا مرا زنده نگهدارد. سه ماه آزگار طول کشید تا من توانستم از پنجره بیرون را نگاه کنم. که ببینم آیا دنیایی باقی مانده است. برایم تعجب آور بود که ببینم، با مرگ فرزندم،هنوز دنیا  به انتها نرسیده است

پنج ماه بعد از مراسم سوگواری پسرم تریلور ، خودم را از رختخواب بیرون کشیدم یونیفرم سفید کارم را پوشیدم ،صلیب طلایی کوچک ام را به گردن  آویختم و رفتم برای خانم لیفولت کار کنم. چون او به تازگی یک نوزاد دختر به دنیا آورده بود.

اما دیری نپایید که متوجه شدم در من چیزی تغییر کرده است.  در من احساسی  تلخ و ناگوار  به وجود آمده بود  که دیگر هر جیزی را به سادگی نمی پذیرفتم ...

*******************************

برای تو

تو درخشیدی
      با هستی خود
          در آسمان دوستی
               با هزار ستاره ی درخشانِ مهربانی

تو سخن گفتی
      از دریچه ی رهایی
                     جان بر کف
                          با شور و شیدایی

تو به دوستی، معنایی نوین بخشیدی
                         معنایی زیباتر از زیبایی
                                           مهربان تر از مهربانی
                                                          شکوفاتر از بهاران   
                                                                   رفیع تر از کوه ساران

تو همیشه در متن زندگی زیسته ای
                                زیباست در یاد تو بودن
                                       و در سایه مهربانی ات غنودن

می خواهم با بالهای خیال و تفکر
        با تو و هر آن کس که مانند تست
                                         تا اوج دانایی
                                          تا اوج هستی
                                                     پر بگیرم
                                                      و زندگی را شادمانه از سر بگیرم

فریدون