می گویند وقتی که من دوسه ساله بودم، پدر بزرگ پدری ام، با آنکه شناگر ماهری  بوده است ،  در یک اسخر غرق شد. بعضی ها هم براین باور بوده وهستند که بعضی ها او را به خاطر اختلافات عقیدتی  غرق کرده بودند.  این که آدمی را به خاطر نحوه ی تفکرش به قتل برسانند، شدیدن مرا آشفته می کند و بی اختیار  به یاد شعر زنده یاد شاملو می اندازد:
 هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتـذال، شکننده تر بود
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است؛
که مزد گورکن،
از آزادی آدمی
افزون تر باشد

از  پدر بزرگ، خاطره چندانی به یاد ندارم. می گویند نگاهی نافذ داشت و  کمتر کسی پیدا می شد که بتواند مستقیم در چشمانش نگاه کند. معمولن کم حرف بود و وقتی حرف می زد با دلیل و برهان و اطمینان کامل سخن می گفت. وقی به دنیا آمدم این او بود که نام مرا برگزید . اینک تک عکسی  از او و نامی که برای من انتخاب کرده است، تنها یاد گارهایی اند که از  پدر بزرگم  برایم بجا مانده است.

 پدرم نیز چند ماه پیش در سن 89 سالگی دار فانی را بدرود گفت و در کنار مزار برادرش به خاک سپرده شد.  یک هفته قبل از وفاتش، وقتی تلفنی با او صحبت می کردم گفت « اگه بدی از من دیدی منو ببخش... » به او گفتم « پدر من بجز خوبی و محبت از شما چیزی ندبده ام.»

اما نمی دانستم که این آخرین وداع او بود . به دیگران هم گفته بود که سفری طولانی در پیش دارد و از مادرم نیز طلب بخشش و آمرزش کرده بود. هفته بعد،  زمانی به تهران رسیدم که دیگر به خاک سپرده شده بود. دو روز بعد از مراسم سوگواری، به تنهایی  بر سر مزارش رفتم. کنار مزارش زانو زدم و گفتم «  در زندگی ات خیلی زحمت کشیدی. تو به طبیعت عشق می ورزیدی. تو می گفتی درخت  و گیاه و سبزه  با تو حرف می زنند. شبانه روز فکر درخت و گل و گیاه بودی. در هر کوی و برزن  درختی کاشتی. به هرجا نگاه می کنم درختی می بینم که یادگار تست. آنجا که رفته ای چگونه است؟ شبی به خوابم بیا و برایم از آن دنیا تعریف کن و به من بگو که آیا مرگ پایان زندگی است یا اینکه آغاز زندگی دیگری است؟...»

  تا زمانی که در تهران بودم،  پدرم اما هیچگاه به خوابم نیامد. روز ها یکی پس از دیگری  می گذشتند . روز های اول مادرم می گفت « در فکر زنده ها باشید. مرده ها که رفته اند». اما دیری نپایید که مادرم  نتوانست جای خالی پدرم را تحمل کند . روز ها اشک می ریخت و  زیر لب زمزمه می کرد « تو که گفتی بدون من هیچ جا نمی ری . پس چرا منو تنها گذاشتی و رفتی. غم عالم رو با رفتنت تو دلم کاشتی و رفتی». برادرم هم که  می خواست مادر را دلداری بدهد نمی توانست، چرا که تا می آمد چیزی بگوید بغض گلویش را می گرفت و اشک در چشمانش حلقه می زد.

 یک روز صبح که هوا گرگ و میش بود و نسیم آرامی می وزید بار سفر را بستم و به  خانه و کاشانه خود باز گشتم. اکنون وقتی به آسمان ، این گستره وسیع اعجاب انگیز و زمین و همه هستی می اندیشم بی اختیار از خود می پرسم: راستی معنی زندگی چیست و ما برای چه رسالتی به این دنیا پا گذاشته ایم ؟ به قول خیام
در دایره ای که آمدن ، رفتن ماست/ آن را نه بدایت نه نهایت پیداست /کس می نزند دمی در این عالم راست/ کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
 شاید هم حق با سهراب سپهری باشد که می گوید:

 کار ما نیست شناسائی "راز" گل سرخ
 کار ما شاید این است که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.

دیشب پدرم به خوابم آمد. کت و شلوار خاکستری رنگ و پیراهنی آبی به تن داشت. جوان تر از آن بود که دیده بودم اش. مثل همیشه جدی بود.  در باره داستان و کتاب با هم حرف می زدیم. از پدرش حرف می زد. می گفت پدرش مطالعه را دوست می داشته است و وقتی کتابی در دست مطالعه داشت  با آنکه آنرا هنوز تمام نخوانده بود  می گفت « گرسنه ام. گرسنه ی مطالعه. پیش  از این که این کتاب به پایان برسد، چند کتاب دیگر برایم تهیه کنید».

پدرم در خواب برایم تعریف کرد که  پدرش، رمان «ماه خاتون» را خیلی دوست می داشته است. در همان رویا پدر را به سر قفسه کتاب ها بردم  و به او گفتم همانطور که می بینی کتاب ها را فعلن تو ی این قفسه گذاشته ام تا بعدن مرتب شان کنم. بعد با هم گشتیم و در میان کتاب ها، رمان ماه خاتون که کتابی قطور بود و جلد سبز رنگی داشت را پیدا کردیم.  آنگاه پدرم  نگاهی بمن کرد و گفت  «پدرم به کتاب هایی که  در باره عشق و زندگی بودند  علاقه خاصی داشت .»

  در حالیکه داشتم با پدرم در باره کتاب ها صحبت می کردم عمویم را دیدم که در گوشه ای روی چار پایه ای نزدیک قفسه کتاب ها نشسته و سرگرم زیر و رو کردن آن ها  است. گویا می خواست کتابی برای مطالعه پیدا کند. این دومین باری بود که عمویم که چند سال پیش فوت کرده بود را با پدرم در زیر یک سقف می دیدم. شناسنامه ها و پاسپورت ها را  داخل یک جعبه مقوایی  مرتب چیده و کنار کتاب ها گذاشته بودم. پدرم بعد از آنکه سفارش کرد که آن  اسناد را در جای امنی دور از دسترس نگاه دارم ،  از در بیرون رفت.

وقتی بیدار شدم به فکرم رسید که به کمک گوگل دنبال رمان «ماه خاتون» بگردم و ببینم آیا اصولا چنین کتابی وجود دارد یا نه. ولی تا این لحظه نتوانسته ام  ردپایی از این کتاب در گوگل بیابم.
فریدون