شب عید،   دو عد ماهی قرمز تشریف آوردند،  سر سفره هفت سین مان.  یک هفته بعد، یکی از آنها دار فانی را وداع گفت و به سرای باقی شتافت . البته علت فوت  مشخص نشد. از مرگ ماهی  کمی سوگوار شدیم  و چند ساعتی در خود فرو رفتیم .

روز بعد و روزهای بعد،  سر میز صبحانه با خود می گفتم«  راستی این ماهی رفقش رو از دست داده و  با تنهایی چه می کنه؟»  کمی که فکر کردیم دیدیم زندگی و حیات این موجود زنده  دست ما است. خدا را خوش نمی آید که به او سخت بگذرد.  اولین کاری که کردیم رفتیم برایش، یک تنگ بزرگ خریدیم که مثل  خودمان  از نظر مسکن در مضیقه نباشد. همزمان برایش بهترین مواد غذایی  مخصوص ماهی قرمز خریدیم، که در این دنیای  قحطی زده ، گرسنه نماند.

 در اینترنت گشتیم و اطلاعات لازم را برای محیط زیست  مناسب ماهی های قرمز به دست آوردیم . دیدیم ماهی قرمز نیز،  مثل خود ما، علاقمند به  آب آشامیدنی بدون کلر است. لذا شروع کردیم مرتب،  روز ی دو بار، بعد از  صبحانه و شام  اش ، آب تنگ را عوض کنیم.

 خیلی دلمان می خواست بدانیم آیا این ماهی قرمز از ما راضی هست یا نه. اما با هر زبانی که با او صحبت  می کردیم،  جوابی نمی شنیدیم. گرچه لب و دهانش تکان می خورد ولی از صدایش خبری نبود. داشتیم فکر می کردیم که  در ذهن کوچک  او چه می گذرد ؟ آیا ما اصلن برایش مطرح هستیم یانه.

  یاد دوست عزیزی افتادیم که می گفت زبان گوته و هومر را نمی فهمد، اما زبان سعدی را می فهمد. تازه دوزاری مان افتاد که ارتباط ها ی فکری از طریق گفتگو و درک زبان تا چه حد مهم و ضروریست.  دل مان می خواست کاغذ و قلمی در اختیارش بگذایم و بگوییم « با عرض پوزش، ما صدای تو رو نمی شنویم. روی کاغذ بنویس آیا از دست ما راضی هستی؟ چیزی کم و کسر نداری؟»

اما فکر کردیم اگر کاغذ را بگذاریم توی آب خیس  شود و نشود روی آن چیزی نوشت. توی این حال و هوا بودیم که دیدیم  عنکبوتی که به تار نامریی خودش آویزان بود، از سقف خودش را به میز نهار خوری،  جایی که تنگ ماهی قرمز بود رساند. مثل اینکه خیلی عجله داشت . شروع کرد به سرعت  از مرکز میز،  به طرف حومه میز رفتن.  گفتیم « آقا عنکبوت، آغور به خیر . کجا با این عجله؟ به اجازه کی  وارد جریم ما شده اید ؟ » دیدیم آقا عنکبوت اصلن گوشش بدهکار نیست . با دستمال کاعذی گرفبم اش و از پنجره  پرتش کردیم بیرون و باز  آمدیم نشستیم پیش ماهی قرمز

 از خاطرمان گذشت که  فرق بین این ماهی قرمز و آن عنکبوت چیست.  چرا با این  ماهی این چنین با عشق و علاقه رفتار می کنیم ولی با  عنکوت بیچاره آن رفتار را کردیم  . هردو ی این ها جان شیرین دار ند و زندگی را دوست دارند. راستی عنکبوت بی چاره در باره ما چه فکر می کند؟ نکند وقتی اورا پرت کردیم زخمی شده باشد و یا  سر و کله اش شکسته باشد  و یا  خدای ناکرده دار فانی را وداع گفته باشد و عمرش را داده باشد به عمه پیرمان. یا که پایش شکسته باشد و تا آخر عمر علیل شود و نفرین اش دنبال مان باشد؟ از خود پرسیدم چرا این قدر بین جانداران تفاوت می گذاریم.

 ماهی قرمز کوچولو از گوشه چشم گرد و سیاهش مرا ورانداز می کرد و زیر لب چیز هایی می گفت. وقتی دستم را به تنگ نزدیک کردم که نازش کنیم به سرعت به آن سو ی تنگ رفت. گویا در دنیای خودش به این انسان دوپا اعتمادی نداشت.

فریدون