.

 

گرسنه اش بود .  در اطاق چیزی پیدا نکرد که بخورد. میلی به ساندویچی که روی میز نهار خوری بود نداشت. سیبی را که دختر همسایه هنگام ملاقاتی برایش آورده بود میخواست پوست بکند و تا آمدن پرستار  رفع جوع کند
شوهرش  از ترس اینکه او خودکشی کند همه چیز را پنهان کرده بود ودر اطاق را بروی او بسته بود  و رفته بود  نسخه ای را که دکتر پیچیده بود  زود از داروخانه بگیرد و  برگردد. 

زن هر جای اطاق گشت کارد و یا چیز تیزی پیدا نکرد که سیب را پوست بکند. عصبانی شد . سیب را پرت کرد. خورد به شیشه پنجره. از خوشحالی قهقه زد... پنجره ...پنجره .. . راه گریز... راه گریز
شیشه قدی پنجره خورد شد و به همه جا پاشید. خواست از پنجره فرار کند . اما لحظه ای تردید کرد . چشمانش پر از اشک شد. و گریه کنان گفت ... شیشه ... شیشه شکسته.

داروخانه خیلی شلوغ بود. مرد نوبت گرفت. خیلی دلش شور می زد. از خودش می پرسید چرا برای همه چیز باید صف کشید. این چه زندگی یی ست که باید با این همه مشکلات دست و پنجه نرم کرد.
تا دارو را گرفت و به خانه برگشت دو سه ساعتی طو ل کشید. در اطاق را باز کرد دید شیشه خورده   کف اطاق را پر کرده . دلش هوری ریخت تو . فکر کرد همسرش از پنجره فرار کرده.  با عجله به طرف پنجره دوید. پایش روی شیشه ها سر خورد. با ضرب به زمین خورد. دستش زخمی شد .با درد بلند شد. چشمش به همسرش افتاد که دراز به دراز روی مبل افتاده بود و خون از نبض اش جاری بود و مبل و لباسش پر از خون شده بود. فریاد زد افسانه ... افسانه من. ..
با سرعت به طرف تلفن رفت . شماره ای را گرفت . وقتی داشت توضیح میداد بغض گلویش را گرفته بود . صدایش می لرزید.

دیری نپایید افسانه را که از حال رفته بود با برانکارد به آمبولانسی که  مقابل منزل توقف کرده بود  منتقل کردند.  مرد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود می گفت کاش... کاش او را تنها نگذاشته بودم.