توی ایوان نشسته بودیم .آفتاب پشت سکوت مبهم  ساختمان  های شهر غروب می کرد. او آرام و خاموش بود. برایش چای ریختم و گفتم « چرا اینقدر ساکتی ؟به چی فکر می کنی؟ چیزی بگو ...»

در حالیکه نگاه اش به نقطه ای مبهم در فضا دوخته شده بود آهی کشد و گفت : « به یاد می آوروم ان روز هایی را که در پیاده رو کنار دانشگاه تهران قدم می زدم و به آینده ای می اندیشیدم که با غروب افتاب شهر تهران فرق داشت
به یاد می آورم ان روز هایی را که در خیابان شانزه لیزه پاریس قدم می زدم و به آینده ای می اندیشدم که با آن روز ها ی تنهایی ام در پاریس فرق داشت.

یاد می آورم آن روز هایی را که در مونیخ برف سنگینی باریده بود و در آن سرما و سور زمستان  قدم می زدم و به آینده ای می اندیشیدم که با ان روز ها ی بیکاری در شهری آن شهر غریب فرق داشت.
آری به هر شهر و دیاری سر می زدم و به هر شغلی تن در می دادم تا زندگی ام با آن روز ها فرق داشته باشد .
امروز وقتی به ان روز ها می اندیشم می بینم زندگی ام روال عادی خود را طی کرده است تغیرات چشم گیری در آن رخ نداده است  فقط کمی پیر تر شده ام »