.

اسکندر برای اولین بار وقتی فرنگیس را توی حیاط دانشکده  دید عجیب شیفته نگاه و حرکات او  شد. اما به خاطر کمرویی نتوانست برود و یک طور ی سر صحبت را با او باز کند.
غروب آفتاب  دو تا از دوستانش علی و آژنگ را دید. وقتی داستان عاشق شدن اش به فرنگیس  را برای آن دو  گفت. علی نگاه معنی داری به آژنگ انداخت و غش غش زد زیر خنده.

آژنگ هم در حالیکه لبخندی بر لب داشت گفت آخ بگردم فرنگیس.
و بدنبال آن٬ ترانه فرنگیس عماد رام  را با آواز خواند

شب، شب که میشه تو کوچه غم
اشک من میشه ستاره
من چشمامو به ابرا می دم
آسمون بارون می باره
می خونم آخ که دیگه فرنگیس
عشق تو داغونم کرد
به کی بگم که چشمات
تو غصّه زندونم کرد

اسکندر وقتی این عکس العمل ها را ازدوستانش دید  از اینکه این مطلب را با آنها  در میان گذاشته بود از ته دل پشیمان شد. اما چیزی نگفت . فقط پرسید  مگه دوست داشتن گناهه. بعد  دلشکسته با آنها خدا حافظی کرد و رفت.

اما فکر فرنگیس شبانه روز او را رها نمی کرد و دیگر نه جرات می کرد با کسی دراین باره درد دل کند  و نه رویش می شد که  برود با خود فرنگیس در میان بگذارد.

علی موضوع عاشق شدن اسکندر را توی دانشکده پر کرد. فرنگیس مدتی توی دانشکده پیدا یش نشد. و این بیشتر ذهن اسکندر را مشغول کرد و نگران بود مبادا فرنگیس مریض شده باشد و یا مشکلی در این رابطه برایش پیش آمده باشد.

یک روز که علی غیبت کرده بود آژنگ در حالیکه ترانه آخ فرنگیس را می خواند به اسکندر نزدیک شد . پس از مقداری  گفتگو آژنگ گفت دوست داری یه طوری ترا با فرنگیس آشنا کنم.  اسکندر می دانست که اگر آژنگ بخواهد این کار را بکند از پس آن بر می آید. چون توی دانشکده تقریبن با همه دختر ها دوست بود و با خیلی از آنها رفت و آمد خانوادگی داشت . بی خیالی اش و رفتار شوخ او باعث شده بود همه دوستش داشته باشند.
اسکندر گفت ایا ممکن است تو این محبت را در حق من بکنی؟
آژنگ گفت . البته ... چرا که نه

آژنگ گفت من شنبه آینده  در منزل جشن کوچکی می گیرم و چند تا از دوستان ٬ منجمله فرنگیس را دعوت می کنم. تو هم بیا . من اونجا ترتیب آشنایی تان را می دهم. بعد لبخندی از ته دل زد و در حالیکه خدا حافظی می کرد با خواندن ترانه فرنگیس دور دور شد

می خونم آخ که دیگه فرنگیس
عشق تو داغونم کرد
به کی بگم که چشمات
تو غصّه زندونم کرد.

دل تو دل اسکندر نبود لحظه ها به کندی می گذشت. همه چیز در ذهن  اسکندر به فرنگیس ختم می شد. شب رنگ گیسوان فرنگیس را داشت. آسمان ٬ ستاره ٬ ابر ٬ باد و باران همه چیز یاد آور فرنگیس بود. اسکندر به روز شنبه فکر میرد و خودش را آماده می کرد که روز دیدار چه بپوشد و چه بگوید و مدام در فکر او بود.

روز موعود فرا رسید. اسکندر در شور و حالی استثنایی به سر می برد . بهترین لباسش را پوشید. و همچنانکه که به خانه آژنگ نزدیک میشد ضربان قلبش بیشتر شدت می یافت. صورتش از داغی می سوخت .  احساس می کرد خیلی  گرمش  است .کتش را در آورد روی دستش انداخت. و انگشت اش را روی زنگ در فشار آورد. دیری نپایید که آژنگ در را باز کرد. و با خوشرویی او را به اطاق پذیرایی هدایت کرد.   به محض اینکه روی مبل قرار گرفتند فرنگیس با سینی چای و شیرینی وارد شد . آژنگ گفت خب من شما دوتا را با هم تنها می گذارم.  از اطاق خارج شد.

آهنگ ملایمی از نوار پخش میشد. با دیدن فرنگیس قلب اسکندر داشت از سینه اش می افتاد بیرون  و قبل از اینکه بتواند حرفی بزند فرنگیس سر صحبت را باز کرد . و گفت : جای بسی خوشبختیه  که آژنگ دوست خوبی مث شما داره. آژنگ همیشه تعریف شما رو می کنه. نمیدونم اطلاع دارین یانه .منو آژنگ هفته آیند ه قرار ه  یه جشن کوچکی توی  هتل کنزینگتن بگیریم . چند تا از بچه های دانشگاه  رو هم دعوت کرده ایم.  خوشحال می شیم اگه شما هم  بیاین.  جشن عروسی منو آژنگه
فریدون