یادت هست که باد بود و برف و سوز سرمای زمستان
عروس سپید پوش طبیعت بود و سکوتِ باغ و بوستان
تو می آمدی با شوق و می رفتی با عشق
جای پای آمد و رفت تو بود روی باغچه خانه مان
بوسه گرم تو بود و شیدائی من و احساس بی کرانه مان

یادت هست که قول دادی که تابستان آئی به دیدارم
یادت هست که گفتی هرگز غروب نکنی از کنارم
غزل هایم را شور و شوق می بخشیدی
و خوش بودی به گشت و گذارم

یات هست تو بودی و من بودم و آبشاری از تمنا ؟
در پیچ و تاب عشق و هوس , تنها واژه سکوت بود ترانه مان
اقیانوس نگاه تو بود و بلور قندیلک های یخ بر شاخساران
آغوش گرم تو بود و دل بی تاب من بود و عشق بی بهانه مان

زمستان رفت و بهار گذشت
برف جاری شد به چشمه ساران
و گندم زار شد دشت
گرچه جای پای تو روی برف خانه نیست
گرچه دیروز گذشت و امروز امیدی به این دل دیوانه نیست
گرچه هیچ مقوله ای حتی عشق هم جاودانه نیست
اما ناگفته سخن اینجاست
که این دل هنوز بیاد تو٬ در شور و غوغاست

فریدون

***************************************

در شعرر فوق تغیراتی داده ام و آن  را برای نظر خواهی مجدد و ویرایش نهایی در این پست گذاشتم