در گرگ و میش هر پگاه

چشم انتظار خورشیدم در هر نگاه

کی می شود جسم و جان من آزاد

ز وزش های بی سرو سامانِ باد

در میان این همه خس و خاشاک

کی می روید گیاه عشقی پاک؟

تا به کی سکوت؟ تا به کی صبوری

تا به کی انتظار، تا به کی دوری

چه زود می گذرد عمر در بستر تردیدها

گویی کور است دیده، از دیدن خورشید ها

باز کن چشم،  ای دل، بنگر در آینه ی امروز

بگذر ز فرداها، چراغ امروز را  بر افروز

فریدون