لب گشودم که چیزی بگویم
اما واژه ها
مثل پرواز پرستو ها پریدند
در بن بست زندگانی ام
او  منتظر ماند
ولی درسکوت من
 گام هایش او را بردند
و من ماندم با موجی از واژه های ناخوانده
و خیالی که پر  از او  بود و خالی از من
و امروز پی سالهایی که گذشته
نهال نوجوانی امیدِ من
درختی کهن گشته
با شاخساری از نا امیدی
پرندگان  آرزو بر آن نغمه می خوانند
اما غمگین
و زندگانی ام به انتهای غروب رسیده
و فردا بر گورم خواهند نوشت
«هیچ»

فریدون