در مدت کوتاهی، دو بار  خانه آقای نیکخواه را دزد زده بود . آنروز  که او از خانه  بیرون می زد ، دل نگران کامپیوتر اش بود که تازه خریده بود.  تو دلش گفت « خدایا خونه منو از شر دزد ها در پناه خودت در امن و امان نگهدار» بعد در را قفل کرد و براه افتاد.

 چند خیابان پایین تر،  جیب بری وقتی داشت منزلش را ترک می گفت، تو دلش گفت« چند روزه پول خوبی گیرم نیومده. خدایا  یه کاری کن که امروز پول خوبی به جیب بزنم که  بتونم زن و بچه مو ببرم رستوران دلی از عزا در بیارن ».

دیری نپایید  که  جیب بر با زن و بچه اش در رستورانی ، شاد خندان نشسته بودند و انواع و اقسام کباب و سالاد و نوشابه روی میزشان چیده شده بود و مشغول گفتگو و خوردن بودند.

 آقای نیکخواه  که به خانه برگشت دید خانه اش در امن امان است . سر به آسمان  بلند کرد و گفت « آ خدا  قربون معرفتت. همیشه هوای خونه ی  ما رو داشته باش»

چند لحظه بعد که  رفت  چای درست کند، دید  چای تمام شده.  وقتی خواست به  پسرش پول بدهد که از خوار بار فروشی محل چای بخرد،  دید کیف پولش نیست.

 فریدون