گر بار دگر جوانی ببوسد لبم
بگیرم کام دل، در بستر شبم
چو شب سر آید، بار دگر از نو
آغوش وا کنم برای جان پر تبم


فریدون

* * * * * * * * *

نازنینا

شب فرو هشته بام خویش بسی سنگین
بی تو شب من، بی سامان است و غمگین
نازنینا رحمی، به بوسه ای سر ریز کن کامم
در مستی و بی خبری، جانا  پر کن جاممم  
بهر غروب من، دلبرم چرا  شتابان می کوشی
این خون جان منست که پر توان می نوشی

فریدون

* * * * * * * * *

برون مرزی

ای گشوده بال که مانده ای بی پرواز
ای گشوده دهان که مانده ای بی آواز
آشیانه ات کجاست؟
بی آشیانه گی ات ز کی شد آغاز؟

فریدون