آمد بهار و باز دل من شد بی قرار
ای دل چرا زنی بر جان من شرار؟
می خواند بلبل، قصه ی تنهایی من
می شنود زاغ و زغن، قصه شیدایی من
می بارد باران، این اشک بی تاب آسمان ست
می تپد دل برایش، این راز جسم و جان ست
می کند هر ستاره درشب بر اشک من نظاره
چون کنم قبض سرنوشت خویش پاره پاره
فریدون


*****************
جوانیِ دل

پیری می آید، اما جوانی از دل نمی رود برون
آه این منم که افتاده ام بین عقل و جنون
گویم دل را، زچه سبب چنین بی قراری
و به نازِ  نازنینان، هنوز شب زنده داری؟
گویدم دل،  که من دل ام و اسیر دلبرم
تو  زمن چه خواهی، عقل نیست در سرم
گویمش بین تو و عقل مانده ام  پای در گل
ای ویرانه سر، زمن چه می خواهی ای دل
 گویدم نگاهش می کنم. نازنینی ست این نازنین
او جان و بهشت من ست ، بهشت روی زمین
خِرد چه بی خِرد است که نمی شنود سخن دل
گر چه گذشته ست سن من ز سی و چهل
فریدون