دخترک یا چینی بود  یا ژاپنی. یا اینکه تایلندی و یا ...به هر حال از نژاد زرد بود . هیچ فرصتی دست نداده بود که بپرسم اهل کجاست .وقتی کشش به فردی پیدا می کنی چه  فرقی می کند که  اهل کدام کشور و یا قاره باشد. او در طبقه دوم ساختمان روبروی خانه ام زندگی می کرد . صورتی پهن داشت و دماغی پهن که به آن صورت می خورد. ابروانی باریک و نیمه کمانی داشت که با چشمان مورب و تنگ اش همآهنگ بود .  گونه هایش گل انداخته بود و لب هایش هوس بوسه را بر می انگیخت . موهای صاف و لَخت اش روی شانه های عریان اش موج می زد. اندام ظریفی داشت و در حرکات و نگاهش حالتی بود که دل را شیفته و نا آرام می کرد..

  هر روز صبح حدود ساعت هشت پنجره اش را باز می کرد . نگاهی به بیرون می انداخت . وبعد پشت میز آرایشی  که کنار پنجره بود می نشست، مو هایش را شانه می کرد . مژه هایش را ریمل می کشید. به لب های قشنگ اش  روژ ی به رنگ گل سرخ می زد. پیراهن آبی رنگی که گویی برای اندام ظریف او خیاطی شده بود به تن می کرد.

من تمامی این لحظه ها را از ورای کرکره پنجره ام که روبروی پنجره او بود به تماشا می نشستم.  یک روز غروب تصمیم گرفتم بروم او را ببینم و به او بگویم که دوستش دارم .بهترین لباسم را پوشیدم. صورتم را اصلاح کردم و ادکلن زدم و رفتم یک دسته گل خریدم  وبا شوق فراوان به طرف خانه اش براه افتادم. هیجان در وجودم توفانی برپا کرده بود. دستم می لرزید و همچنانکه به خانه اش نزدیک تر می شدم ضربان  قلبم شدید تر می شد.  وقتی پشت در خانه اش رسیدم ، روی زنگ آپارتمان طبقه دوم نوشته شده بود «سابنا» 

دستم را روی تکمه زنگ سابنا گذاشتم، در حالیکه گلها در دست عرق کرده ام می لرزیدند مطمئن نبودم که آیا زنگ را به صدا در آورم با نه . او که مرا نمی شناخت . اگر در را باز می کرد چه می بایستی به او می گفتم.

گویی دستم در اختیارم نبود و انگشتم از فشار دادن زنگِ در، سر باز می زد.  سر انجام وقتی از خیابان می گذشتم  اتومبیلی به شدت جلو پایم ترمز کرد . راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و ضمن کلی ناسزا گفتن ، گفت «حواس ات رو جمع کن فلان فلان شده ...» بی رمق به  چشمانش نگاه کردم . گلها از دستم افتاد . براه خود ادامه دادم . کلید انداختم و به خانه ام باز گشتم . از پشت کرکره پنجره ام به پنجره  سابنا خیره شدم . تصویر آسمان و غروب خورشید روی شیشه های پنجره ی بسته اش منعکس شده بود. خیابان خلوت بود .گاه گاهی گذر اتومبیلی سکوت جاده را می شکست.  از  کبوتری که روی آنتن تلویزیون ساختمان روبرو می نشست خبری نبود.  دلم می خواست زنگ در خانه ام به صدا در آید و وقتی در را بگشایم سابنا با دسته گلی وارد شود.

چند روزی بود  او را   ندیده بودم که پنجره اش را باز کند، پشت میز آرایش اش بنشیند و گیسوانش را شانه کند. با خود می اندیشیدم«  براش چی پیش آومده ؟ کجا رفته؟ آیا به یه جای دیگه ای اسباب کشی کرده؟  آیا به سفر رفته  ؟ یا که به کشورش برگشته. راستی اهل کدوم کشور بود؟ او رو  چطوری پیداش کنم؟ ...»

ظهر روز شنبه بود حوصله غذا پختن نداشتم . به کافه رستو ران محل رفتم.  قهوه و غذایی را که سفارش داده بودم گرفتم، توی سینی گذاشتم، رفتم که سر میزی بنشینم، پیره مردی را دیدم که با کمی فاصله  کنار سابنا نشسته بود.  دیدن سابنا،  برایم سورپرایز و غیر منتظره بود.  در یک آن از نظرم گذشت که فرصت خوبی برای باز کردن سر صحبت بود. فکر کنار او نشستن  و سر صخبت را با او باز کردن، مرا به اوج  هیجان می برد . ضربان قلبم شدت  می یافت و گرمای عجیبی را روی چهره ام حس می کردم . عرق روی پیشانی ام نشست .  با خود گفتم «کاش پیر مرد اینجا ننشسته بود .کاش من و سابنا  در گوشه ی دنجی از رستوران نشسته بودیم». آیا  ممکن بود پیرمرد با سابنا رابطه دوستانه ای داشته باشه؟» . مطمئن بودم پیر مرد با سابنا نمی توانست خویشاوندی نزدیک و یا دور داشته باشد . چون چشم آبی و از نژاد سفید پوستان بود. مردد پرسیدم «می تونم سر این میز بنشینم؟». پیره مرد اخمهایش در هم رفت و حرفی نزد. سابنا لبخندی زد و گفت« بفرمایید »

سینی غذایم را روی میز گذاشتم و در طرفی که پیرمرد نشسته بود نشستم . پیرمرد از من فاصله گرفت و صندلی اش را به صندلی سابنا نزدیک کرد. سابنا عکس العملی نشان نداد و مشغول خوردن غذایش بود. از اینکه دوباره سابنا را بعد از چند روز می دیدم بسیار خوشحال بودم . می خواستم بپرسم  دراین مدت چند روز،  کجا بوده .  اما او که مرا نمی شناخت . احمقانه بود اگر بی مقدمه از او چنین سئوالی می کردم. پیر مرد دستش را روی زانوی عریان و ظریف سابنا گذاشت . سابنا با شدت دست او را کنار زد . چند لحظه ای گذشت. سابنا در حالی که قهوه اش را می نوشید باز پیرمرد دستش را روی زانوی او گذاشت . باز سابنا دست او را با شدت کنار زد. انتظار داشتم سابنا سیلی محکمی نثار پیر مرد کند. یا دست من سیلی محکمی به پیر مرد بزند. برای بار سوم باز پیر مرد دستش را روی زانوی سابنا گذاشت و رفت که او را ببوسد . سابنا صورتش را کنار کشید و محکم زد روی دست پیرمرد.

آیا من خواب می دیدم یا این حادثه در بیداری داشت اتفاق می افتاد. در عالم بیداری اگر مردی اینقدر پر رویی بکند، معمولن اگر زن سیلی نزند، لا اقل داد و بیدادی براه می اندازد و یا میزش را عوض می کند. دیری نگذشت که پیرمرد بلند شد  و شروع کرد به کشیدن صندلی سابنا روی کف موزائیک شده رستوران.  ولی سابنا از روی صندلی تکان نخورد. پیرمرد پیشانی او را بوسید. کسانی که سر میز ها نشسته بودند با این که شاهد این  صحنه بودند عکس العملی نشان ندادند و هم چنان به خوردن و نوشیدن  ادامه دادند.  دلم می خواست می توانستم پیرمرد را مثل تکه کاغذی مچاله کنم و از رستوران بیرون بیاندازم و خودم کنار سابنا بنشینم و از او بپرسم  این مدت کجا بوده و بگویم دلم براش تنگ شده...

سابنا بی آنکه از این عمل پیر مرد و بوسه او ناراحت شود از روی صندلی بلند شد، آمد سر میز ، اخرین جرعه قهوه ای که ته فنجان باقی مانده بود سر کشید و بعد راهش را کشید و از رستوران زد بیرون. پیرمرد به دنبالش به راه افتاد

دو سه هفته ای گذشت. سابنا  دیگر پنجره اش را باز نمی کرد . آیا از آنجا رفته بود و یا اینکه متوجه نگاه من شده بود.   فکر سابنا رهایم نمی کرد و خصوصن مساله پیرمرد نیز به آن اضافه شده بود.

یک روز توی ایستگاه اتوبوس سابنا را دیدم . رفتم کنارش ایستادم . سلام کردم . جواب سلامم را با خوشرویی داد. راجع به رستوران و آن پیرمرد با او صحبت کردم. گفتم« یارو چه پررو بود . ..» گفت « آره . از بس مزاحمت ایجاد کرد مجبور شدم از دستش شکایت کنم . دادگاه حکم زندان براش برید. »

از این حرفش یکه خوردم . فکر کردم « بهتره زیاد بهش نزدیک نشم وگرنه منم جام تو زندونه...» اتوبوس آمد. هردو سوار شدیم . اول خواستم بروم کنارش بنشینم ، اما فکر زندان مرا واداشت که فاصله بگیرم . او رفت روی صندلی پشت سر راننده نشست. و من رفتم  قسمت عقب اتوبوس نشستم. انتظار داشتم او بلند شود و بیاید کنارم بنشیند. اما او همانجا نشست  و چند ایستگاه بعد پیاده شد وراهش را کشید و رفت . من با حسرت نگاهش می کردم و می دیدم جاده زیر ناز اندام او می رقصید و دل من بی قرار سایه به سایه او می رفت

پائولو  کوئلیو در کتاب کیمیا گر می گوید « وقتی چیزی را با تمام وجود بخواهی ، تمام کائنات دست به دست هم می دهند تا تو به خواسته خود برسی»  پس چرا همه کائنات به من کمک نمی کنند تا من به سابنای نازنین ام برسم؟ چرا آن پیرمرد سر راه من قرار گرفت؟ آیا سرنوشت او زندان بود و سرنوشت من نرسیدن به سابنا؟

بعدن، نمیدانم شنیدم و یا در رویا دیدم که پیرمرد در زندان، نامه های عاشقانه برای سابنا می نوشته و نامه هایش مخفیانه توسط یکی از زندانبانها  به دست سابنا می رسیده . پیرمرد روی دیوار زندان تصویری قدی از سابنا کشیده بوده و هر روز جمله ای از عشق روی دیوار زندان برای سابنا می نوشته. قصه عشق پیرمرد به سابنا زبانزد عام و خاص در زندان شده بوده .  من بعد از دوسال و اندی انتظار نمی دانستم این عشق من به سابنا بود یا کنجکاوی من به سرنوشت سابنا و پیرمرد که مرا وامیداشت شب و روز به سابنا فکر کنم.

من از اینکه نمی توانستم طبق معمول ،صبح ها حدود ساعت هشت سابنا را کنار پنجره ببینم شدیدن بی قرار و آشفته بودم. دلم می خواست منهم می توانستم مثل پیرمرد تصویری از سابنا روی دیوار اطاقم بکشم و حرف های دلم را کنار تصویرش بنویسم. دلم می خواست من هم می توانستم برای سابنا نامه های عاشقانه بنویسم. این چار دیوار تنهایی اطاقم بدون تصویر سابنا زندانی بیش نبود . زندانی بی زندانبان که خبر عشق مرا هیچ کس مخفیانه به سابنا نمی رساند.

نمیدانم تصور می کردم  و یا خواب می دیدم که پیرمرد روی صندلی ایوان خانه ام، مقابل سابنا نشسته است و من کنار سابنا. من دیگر پیرمرد را رقیب خود احساس نمی کردم. سابنا عاشقانه مرا دوست می داشت. و پیرمرد میهمان ما بود. میهمانی که عاشق سابنا بود. اندیشه ای ایرانی در درون من، به من ندا سر می داد «غیرت ات کو؟ پیرمرد داره با ناموس تو از عشق حرف می زنه. وقتش رسیده که او رو  مث یه تیکه کاغذ مچاله کنی و به زباله دونی بندازی.»  اما  فکر ی نوبنیادی  به من می گفت« بنا به آزادی بیان و اندیشه، آدمی را که نباید به خاطر تفکر ش مجازات کرد»

خوب که دقت کردم دیدم کسی توی ایوان خانه ام ننشسته بود . خانه پر از تنهایی بود . خیابان خلوت و خالی از تردد بود . پنجره ها بسته بودند . زاغی تنها روی آنتن بام سابنا نشسته بود. تصویر آسمان آبی روی شیشه پنجره بسته اطاق سابنا دیده می شد و نیز تصویر ابرهایی که آرام آرام در حرکت بودند و اشکالی خیال انگیز می ساختند. نمیدانم از دلتنگی و انتظار بی پایان بود و یا از سر خشم که به ایوان آمدم و سنگی در فلاخن گذاشتم و با تمام نیرو آنرا کشیدم و رها ساختم، به امید اینکه شیشه اش بشکند و او برای جستجوی علت، پنجره را بگشاید و من او را بار دیگر ببینم. پاره سنگ به شیشه پنجره اصابت کرد،اما  شیشه  نشکست. پاره سنگ تبدیل به دسته گلی از گل سرخ شد و بر رف پنجره نشست . دیری نپائید که پنجره باز شد و پیرمرد و سابنای جوان ، هردو لخت و عریان دست در گردن یکدیکر به پنجره نزدیک شدند .

فریدون