آن زمان های نه چندان دور، زندگی شکل دیگری داشت. توی شاخسار نارون جلو خانه مان گنجشک ها می خواندند.   به  هر سو پر می کشیدند. می رفتند و می آمدند و زندگی پر از تحرک بود. حتی من که کودکی آرام بودم از درخت بالا می رفتم تا جنب و جوش جوجه ها رادر لانه شان تماشا کنم.

گرچه حیات خانه مان کوچک و محقر بود اما آسمانی بزرگ داشت .آسمانی پراز ابر های پنبه ای خیال انگیز.

خورشید بی که به کوچک بودن حیاط مان فکر کند، خانه مان را گرم می کرد و  دست و پای مادر بزرگ  را که  درد می کرد تسکین می داد. شب ها توی آسمان خانه مان پر از ستاره بود . دب اکبر مال من بود و دب اصغر مال خواهر کوچک ام. ستاره ها  به من چشمک می زدند.  اما دختر همسایه که نامش ستاره بود، هیچ وقت به من چشمک نمی زد. صبح ها وقتی خورشید در می آمد و ماه می رفت .

دختر همسایه که مثل ماه قشنگ بود وقتی مرا می دید پنجره را می بست. من می دانم ستاره مرا دوست می داشت . وگرنه چه دلیلی داشت که پنجره را ببندد و مرا بیشتر شیفته ی خود کند ؟دل من همیشه در جستجوی دست نیافتنی ها بوده است.

فریدون