نه در پی خورشیدم، نه در پی چراغی
مرا کافی نور ماهی، گرمی گوشه باغی
ز عمر نمانده باقی جز ته مانده ی نفسی
چه حسرت ز عمر رفته، چه انتظار ز کسی
می بارد باران بهاری، در درد و رنج من گریان
رسیده ام به پایان خط ، هراسان  و پریشان
کوبم مشت بر سینه، چو پنکی بر سندان
گنه چه بود که نمانده بر لبم، لبی خندان
دارایی ام همه، رنج، اندوه و تنهایی ست
تو بیا نازنینا که همه آلام من زین جدایی ست

فریدون وحیدی