******************

هنر برای هنر

آمد و گذشت سالیانی که هنر برای هنر بود

می سرودم شعر هایی که بر این باور بود

مدهوش قافیه و وزن و آهنگ بودم بسیار

می سرودم گاه بهر خویش ، گاه بهر یار

گذشتم ز شهری  که مرا بی آشیان بود

واندر آن، رنج و ستم بسا بی کران بود

بر آمدم  به دیاری که مهد آزادی بیان بود

سر زمینی سرسبز و خالی از بیابان بود

سخن بسیار پراکندم درین جا به هر سوی

پوچ اشعاری را  تندیس کردم به هر کوی

لیک روزی، پرستوی خیال نهیب ام داد

ز واژگان باید ها و نباید ها نصیب ام داد

در ژرفنای اندیشه ها،  یافتم راه خویش

به زیر گامِ  روشنِ مهتاب، یافتم ماه خویش

باز گشتم پی سالیانی دراز ، سوی شما، با دلی پریش

به ره مکانی که ستم بر آمده به نقش آیین و کیش

دریافتم که بلور واژه ها را به چشمه نور باید شست

مهر و صفا را نی در کهکشانی دور باید جست

"تیر واژه گان" را در کمان باید کرد

ستم را خالی ز هر کوی و مکان باید کرد

شعر باید مرواریدی درخشان  در دل  صدف باشد

در سرودن، ژرف پنداری و تعهد باید هدف باشد

فریدون

********

 یاران

گرچه در ین دنیای بحران ها بیکاره ایم

وندرین دیار ها دور از وطن و  آواره ایم

با این همه تلاش هنوز کور سو ستاره ایم

لیک این گناه ما نیست که فقیر و بیچاره ایم

فریدون

 *********

 سفر

گفتی سفری داری سوی مام وطن

ندانستی دل چون تپید در جام تن

می گذرد عمر در شاخسار آرزو

ساقی عمر کی آرد نوشی به کام من

 پیش خود گفتم، گویمت حرف  دل

دریغا مکتوب دل هرگز ناید در کلام و سخن؟

فریدون