من قلبِ عاشق پیشه ی خویش را دوست می دارم
آنگاه که ترا دوست می دارد
من این تنهاییِ خویش را دوست می دارم
آنگاه که  لحظه  ها را به یاد تو،  به گذرِ عمر می سپارد
من این سر انگشانِ خویش را دوست می دارم
آنگاه که برای تو نامه ای عاشقانه می نگارد
 من آسمانِ ابریِ اشکِ خویش را دوست می دارم
آنگاه که به ساحل هستیِ تو می بارد
من نگاهِ خویش را دوست می دارم
آنگاه که ناز خرامیدن های تو را می نگاهد


من این دست های خویش را دوست می دارم
آنگاه که تر ا در آغوش می فشارند
من این لب های خویش را دوست می دارم
آنگاه که تمام هستی ام را  با بو سه ای بر لب های تو می کارند
من ابر و باد و باران را دوست می دارم
آنگاه که عطر یاد  ترا در خود می دارند
 من خورشید و ابر و ماه و ستاره را دوست می دارم
آنگاه که نقش ترا  در وجود خویش می پندارند
من سر انگشتان ناز خویش را دوست می دارم
آنگاه که  در گیسوان تو به نوازش می نشینند
من تکرار پرسه زدن ها را در کوهسار زندگی دوست می دارم
آنگاه که ترا در کنار خویش  می دارم
خدا مرا آفرید
و من عشق را
من این هردو را دوست می دارم

فریدون وحیدی