من انسانی تنهایم، در میان انسان هایی تنها
بازکردن سفره  دل، برای «غریبه های آشنا»
می دانم چندان ساده نیست
برای یافتن یاری همدل، در روزگار شکسته دلان
گویی کسی آماده نیست

بعد از سلام و احوالپرسی
 از سیاست، تاریخ،  فلسفه و یا شعر سخن می گوییم
سخن گفتن از خواهش دل
میدانم چندان ساده نیست
لبخند می زنیم
و زیر سایه لبخند، اشک ها مان را پنهان می کنیم
شب که سایه  غمگین تنهایی، بر بام زندگانی می نشیند
من به امید سحرم ،
 تا شاید دست مهربان روشنایی پگاه،
روزگار بهتری را ورق بزند

فریدون