آرام جانم

چترم را به باران می سپارم
کلاهم را به باد
و آغوشم را به انتظار

آهنگی غمگین می نوازد تار دلم را
نگاهم به پنجره زندگی ست
که آرام آرام بسته می شود
و من دارم بی تو،به پایان می رسم

فریدون

************

وطن

چون به وطن باز آیی
برایم شادی بیاور
خبر های خوش از آزادی بیاور
بگو که آسمان رویا ها آبی ست
شب  های زندگانی مهتابی ست

چون به وطن باز آیی
شاهنامه را بخوان
قصه تنهایی این خانه را بخوان
و به من بگو در دیار شیکسپیر چه می فروشند
و مردمان اش برای زندگی به چه می کوشند؟

چون به وطن باز آیی
.....

فریدون

***********

من

من اینک سرا پا، پاییزم
شاخساری شکسته،  
درفصلی برگ ریزم
تنهایم ، غروبی بس غم انگیزم
دل نگو،  که از اندوه لبریزم
رودبار اشکم،  به کدام دریا بریزم؟
فریدون