دلم می گیرد از پنجره های بسته پاییز
 و هوای نیمه تاریک بامدادان
و آسمانش  با ابر های تیره
و سکوت برگ های به انتظار مرگ نشسته

دلم می گیرد از تنهایی بامدان
و نیمکت خالی کنار خیابان
و کبوتری که زیر سردری کز کرده
و پیاده روی که از تردد خالی ست

دلم می گیرد از تلفنی که زنگ نمی زند
و کامیوتری که ویروس گرفته و فریز شده
و چراغ ارتباط هایی که بیهوده خاموش شده
و  از ترانه ای که از آن اندوه می بارد

دلم می گیرد از قیافه عبوس زندگی
و از سمفونی تنهایی  که پایانی ندارد
و سکونی که در دل، دانه های غم می کارد
و آغوشی که مدام خالیست

فریدون