زورق هستی ام، فتاده به دست توفان دریا
چرا امیدی نیست به  امروز و فردا؟
چرا فریاد می شکند درسکوت  لبانم ؟
چرا غم لبریز می کند پیمانه جانم؟

دل من دیر زمانی ست شکسته  است
دست هایم با الیاف شب بسته است
درین مغاک هستی نمی بینم دادرسی
آه! چون توان گفت غم دل با کسی؟

تو ای پرنده خیال
بزن به ذهن خسته من پر و بال
ببر مرا به اوج پرواز
ازین  پایان، ببر مرا به نقطه آغاز
فریدون