سری دارم با دو شاخ

زبانی دارم بزرگ و فراخ

دو چشمم در کنار بنا گوش

آن لحظه غمگین را کی کنم فراموش؟

گوساله ام را بردند برای سلاخ

گریه ها داشت دل من هزار، هزار آخ

بشر برای لذت و کباب کشت اورا

من هنوز باید شیر دهم این عدو را

پستانم  پر ز شیر برای فرزندم  بود

فرزند قشنگ و بس دلبندم بود

زوقتی که کشتند او را بسی اومه اومه کردم

در فریاد و زاری کی خالی شود رنج و دردم

فریدون