شبم را آغوش گرمی و انیس بوسه هایم نیست

هم پیاله مستی و هم صحبت وسوسه هایم نیست

جوانی چه آسان بگذشت وعمرم  بی خبر خزان شد

چین و شکن، بر چهره اندوه بارم بیش ز فراوان شد

باز آسمان  ابریست و سقف گریانش  بسی کوتاه

دلم گرفته ز دست روزگار و تنهایی می رسد از راه

 گلایه کجا برم ای دوست ، که غم، درِ خانه می زند

در سکوت شب، ز در و دیوار، تنهایی جوانه می زند

چه گویم که سخن در جوف لب مهر و موم است

وین دل تنهای من، به تنهایی  محکوم است
 
 
فریدون