ایستاده درخت چشم براه
جاریست رود
می افتد برگ به دست سرنوشت
راهی به جایی نیست
سیر در گردش است زندگی
و لغزش نگاه ها
در پیکره هستی

 -گرایش به مبانی نظری ِ پدیده ها ، در تشریح ابعاد هنر ، از آن روست که گام به گام ، عمل هنرمندانه را در تطیبیق بر زمان و مکان قرار داده ، آنها را ضابطه بندی می کند و پله پله از دایرهء حدس و گمان و سلیقه مطلق ، خارج می سازد. این شیوهء برخورد ، هیچ گونه تنافری در نمودهای خلاقانه ایجاد نمی کند ، چرا که  هر عمل خلاقانه ، مبتنی بر قانونمندی هائی است ، که شرائط لازم را برای خلاقیت ، فراهم می سازد.

  ....

 

شعر، همانند هر پدیدهء دیگر، پیرو هستی شناسی تشریحی است ، چرا که زائیدهء ذهن خلاقانهء انسان و تابعی از قوانین حاکم بر فیزیک و پسیکولوژی اوست. همانند هر کالبدی ، دارای بطنی است و مانند هر شکلی ، پیرو موضوعی ( منظور از شکل یا فرم در اینجا (( مدل )) نیست ، چرا که مدل پیرو سبک است و سبک پیرو روشهای پذیرفته شده ، تابع شخصیت و یا دیدگاه گروهی است ).

  ...

 

زمانی که شعر موجودیت مادی می یابد و در قالب واژه ها بر روی صفحه ای نقش می بندد ، دارای شکلی است ، که آن شکل ، تابعی از موضوعیت نشانه ها ، نماد ها ، اندازهء طولی مصارع ، تکیه های صوتی ، دسته بندی و ترکیب و پرداخت است. سخن شاعر ، و به یک تعبیر ، موضوعی که ذهن او بدان مشغول گشته است، زمانی نمود عینی و مادی ( گذار از گفتار درونی ، به گفتار و نوشتار بیرونی ) می یابد ، که در چهارچوب شکلی ، ساماندهی و سازماندهی گردد ، و این شکل ، کاملا براساس پارامترهای روحی و اندازه های فکری و موضوعیت سخن اوست که تحقق می یابد.

 

شکل در شعر (( زمانی که مادیت یافته ، یعنی واقعیت دگرگون شدهء کارخانهء ذهن ، که شکل جدید پذیرفته )) همان فیزیک آن است. با این تفاوت که در پدیده های غیر ذهنی ، قابلیت تفکیک و تشخیص مکانیکی فرم از محتوا وجود دارد ، بدین معنی که دفرماسیون ، منتج به شکل پذیری ِ نوین می شود ، بدون اینکه عناصر کیفی ، تغییر پذیرند ، و از این رهگذر ، تشخیص و تفکیک میسر می شود ، ولی در شعر و انواع ادبی ، شکل در انطباق با محتوا و از آن غیر قابل تفکیک است ( منظور زمانی است که به عنوان محصول ادبی ارائه شده است ). بدین معنی که اگر موضوع را از شعر حذف کنید ، موجودیت آن زیر سوال می رود ، یا اگر شکل آن را دفرمه کرده و در هم بریزید ، جز مشتی واژه های بی ارتباط ، چیزی نصیبتان نخواهد شد ، مگر فرم دیگری را بر آن حاکم کنید.

 

 شعر ، فقط  برای اینکه شعر باشد ، خلق نمی شود ، یعنی بدون اینکه مقصودی بر آن ملحوظ باشد. بلکه شعر، شکلی ! است جدا از اشکال دیگر ِ بیان ، و بیان ، تابعی است از موضوع و محتوا ، که می تواند با شرایط خلق شعر ، دارای همزمانی باشد. به این معنی که زایش آن در قالب ترکیبی ویژه از پدیده های هنر است ، که با معیارهای استتیک و معرفت شناسی (( شعر )) شناخته شده است.

 

 فرم در شعر ، معرف زبان شناسانهء شخصیت ، افکار و دنیای خاص شاعر است و بر اساس ویژگیهای مذکور ، کلید درک این محتوا ، توسط مخاطب است.

 

 نظر به اینکه کاربرد فیزیکی زبان توسط هر فرد (( بر اساس علوم زبان شناسی )) منوط به سلامتی قسمتهای مختلف مغز ، نوع ارتباط این مناطق با هم ، میزان آسیب های وارده به این بخش ها و توانائی های مجموعا روانی فرد باز می گردد ، شکل در شعر ، غیر مستقیم زیر نفوذ کارکرد دقیق فیزیکی مغز نیز می باشد. بر این اساس است که واژه های هم معنا و هم آوا و متنافر و متضاد و...،  و یا اندازه های طولی سخن و یا ارتباط واژه ها و جمله ها و سیلابها می توانند در رابطه ای منطقی با هم قرار گیرند و مبین یک حس شاعرانه و یک دیدگاه گردند و یا بالعکس ، مبین روان پریشی دماغی و زبانی و شخصیتی واجتماعی باشند ( پیدایش سبک ها نیز ، در این رابطه ، قابل تامل است! ) .

 

 نوع ارتباط و قوت و نقصان موارد مذکور، می تواند موضوع را تحت الشعاع قرار داده و از دایرهء ادراک درست خارج سازد و یا آنچنان ، محتوا ، در انطباق با شکل بکار گیری این موارد سوار شود ، که جز تجسم و تصویری زیبائی شناسانه از اندیشه و حس انسانی نباشد.

 

 نکتهء  مهم این است که دریابیم ، شکل و فرم ، در حالت طبیعی خود ، قرینهء محتوا است ، ولی می تواند قرینه و همزمان نیز نباشد و این در صورتی است که شاعر در حالت و موقعیت دماغی سالم قرار نداشته باشد و آشفتگی های دماغی خود را ( که در بر گیرندهء موضوعات بی ارتباط است ) در شکل دهی و آرایش سخن دخالت دهد ! یا به دلیل نبود ِ مطالعه و تجربهء کافی ، عاجز از برقراری ارتباط متناسب بین عناصر سازمان دهنده کلام شاعرانه باشد. در این صورت ، شکل ، سازی می زند ، و ، محتوا ، سازی دیگر! به گونه ای که یک تصویر، مبین موضوعی است ، و تصویر دیگر ، تشریح موضوعی دیگر. چند واژه هم آوا هستند ، ولی هم معنا ( در یک ردیف معنائی و موضوعی ) نیستند و یا بالعکس . موسیقی از هارمونی متناسب و مناسب ِ غنائی ویا هجائی پیروی نمی کند ... سیلاب ها و بندها فاقد حلقهء ارتباط عمودی و یا افقی هستند و الخ . قابل توجه است که همین  عوامل هستند که فرم در شعر را بوجود می آورند. اندیشه ای که از حسی عمیق و شکل یافته پیروی می کند ، لزوما فرمی  است که در انطباق با موضوعی مشخص قرار دارد و با آن رابطه ای متقابل  و تاثیر گذار و تاثیر پذیر برقرار می کند.

 

 فرم در شعر ، متکی بر تصویر ، و از این رهگذر: تصور ( بازآفرینی تصویر ) ، و اندیشه ( تفکر )  متکی بر موضوع ِ قابل پرداخت است. تصویر ماحصل ، چهره ای فیزیکی است که نقطه ء اتکاء آن (( ابعاد بمثابه قوانین معانی و بیان ))  و سیستم موسیقائی است که متکی بر تکیه - ضرب آهنگ ، طول موج اصوات و اندازهء طولی کلام است.

 

 دستگاه دماغی ، تنها به منظور ارائهء تصاویر ذهنی و بدیع ، از قدرت پدیدهء  تصور استفاده نمی کند، بلکه همزمان ، در خلق فیزیکی نوین ، بر اساس داده های خام است. اینچنین است که در انواع ِ هنر ِ : نقاشی - پیکرتراشی - سینما و ... ما با تصاویر فیزیکی ( از منظر مکانیسم ) و در شعر، با فرم دگرگون شدهء اشیاء و اجسام و حالات ، بر اساس قوانین معانی و بیان و زیبائی شناسی و روانشناسی واژه ها ، در کار بازآفرینی ، که همان تصور است ، به محصول ( تصویر نوین شعر ) رسیده ، فیزیک بر بستر دینامیسم  را معنا می بخشیم .

 

اندیشه در شعر ، با گذار از مرحلهء تصاویر فیزیکی ، موضوعیت یافته و پس از اینکه بر منطق حسی و معرفت شناسی استوار گشت ، مضمون و محتوای شعر را تشکیل می دهد. براین اساس فرم در شعر ، تناسب خلاقانه و بدیع تصوراتی است که از مراحل تصویر فیزیکی ( تصویر اولیه ) - موضوع - مضمون ، قوانین معانی و بیان ، عبور کرده و تبدیل به تصویر عینی قابل روءیت و درک ( تصویر ثانوی ) برای مخاطب می گردد. تصویر فیزیکی اخیر ، محصول تصورات است و عینیت کنونی ، ذاتی آن است و با عینیت مادی ( بمثابه ماده خام ) رابطه ای غیر مستقیم دارد ، که پس از طی مراحل فوق الذکر ، تبدیل به محصول هنری ، با شکل معین ( شعر ) ، گشته است

 

فرهاد عرفانی - مزدک

=========================

تصویر برگرفته از بلاگ سالار  عزیز  http://www.salaar.blogspot.com/

گویش تصویر ( شعر ) از فریدون