شیدایی

ای دوست مکن کاری که دل ویران گردد
به دست سردار غم همانند اسیران گردد
ز ره لطف، بیا با من و دل کمی مدارا کن
در آغوشم گیر و  به شیدایی مرا مدوا کن
فریدون
 
دل و عقل

روزی دل را به سر منزل عقل بردم
وی را به دست دلیل و برهان سپردم
لیک دل پنهان شبی به من گفت
من به عشق زنده شدم، نه آنکه مردم
فریدون
 
 
ای خواب آلوده چشم
 
ای خواب آلوده چشم، برخیز و مرا دریاب
به خورشیدِ لبخندی، به صبح زندگی بتاب
مگو که خواب در چشمان داری و خسته ای
بشادی و رقص، ز خستگی کاذب بر گیر نقاب  
فریدون
 
 
آغوش بگشا

دوستم بدار، گر چه جوانی و زیبا
دوستم بدار، گرچه پیرم و پر زتمنا
آغوش بگشا ای گل همیشه بهار
در مزرعه هستی گل عشق بکار
مهر تو و لبخند تو زندگیست برایم
ای همه امید امرزو و آرزوی فردایم
فریدون